تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 47

مساهمون:

ص٤٧
فكر ميناى طرب كن كه به دوران حيات * ديدهء شور فلك چون لب مينا تنگ است هيچ‌كس در همهء عمر مرا شاد نديد * چون بيابان جنون بر دل بينا تنگ است گله از كج‌رَوى چرخ ندارم ، ور نه * چشم‌انداز دلم تا به ثريّا تنگ است فكر ديهيم شهى هيچ ندارد « مسرور » * كاين كلاهيست كه بهر سر دانا تنگ است

زبان‌باز

تو را كه چشم به اعمال اين و آن باز است * به هوش باش ، كه چشم جهانيان باز است مبند بر رخ عشاق خويشتن ، خوش نيست * درى كه بر رخِ از پير تا جوان باز است در اين دوروزه پا در ركاب گل اى دل * به عيش كوش ، كه راه دى و خزان باز است غم جهان به دل من هجوم مىآرد * مدام سفرهء من بهر ميهمان باز است دلم به عشق تو و ، پند ناصحان در گوش * همان حكايت شاگرد ريسمان‌باز « 1 » است گره مزن به جبين ، درهم از زمانه مشو ! * كه راه آهِ سحر تا به آسمان باز است خداى ، كور كند چشم مردم ناپاك * در اين زمانه كه اندام گل‌رخان باز است چو غنچه مُهر خموشى به لب زند « مسرور » * ز بس‌كه آن بت نامهربان زبان‌باز است

به مناسبت ميلاد مسعود ( ولى عصر عج ) واسطهء فيض

تا جلوه كند طلعت زيباى تو هر صبح * خورشيد درآيد به تماشاى تو هر صبح انجم همه گردندت چو خورشيد فروزان * بوسند اگر خاك كف پاى تو هر صبح
هامش
( 1 ) - بندباز
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 47 | سيد محمد باقر برقعى