به خدا نيست مرا شكوه كه دادهست جنون * دست در دست طبيعت پى آزار دلم
در همه عمر نديدم ، به خدا ، روز خوشى * آسمان گريه كند بر دل خونبار دلم
يا همه كون و مكان رشتهء الفت دارد * نازنينى كه بود در پى آزار دلم
گر تو اى دولت بيدار نيايى ، برسد * تا به سرحدّ جنون كار من و كار دلم
نيست از كار جهانم هوس سود و زيان * تا نگاه تو بود گرمى بازار دلم
گر به خاك قدمت گريهام آسوده كند * لالهها سر زند از گلشن و گلزار دلم
نيست در جام جهان بادهء عشرت « مسرور » * منِ ديوانه ، عبث ، پيرو افكار دلم
سال نكو
طراوت از رخ آن گلعذار معلوم است * صفاى لاله و گل در بهار معلوم است
براى غارت دلهاى زار مىآيد * ز تركتازى آن شهسوار معلوم است
من و متاع محبّت رقيب و بوالهوسى * در اين ميانه خريدار يار معلوم است
فريب شادى اين چند روز عمر مخور ! * از آنكه گردش ليل و نهار معلوم است
به غير سلطنت فقر آرزويم نيست * كه اين دوروزهء بىاعتبار معلوم است
خداى ، خانهء عاشق ز بُن خراب كند * كه يار بر سر جور است و كار معلوم است
مسلّم است به جانان نمىرسد « مسرور » * چرا كه سال نكو از بهار معلوم است
فرياد از جهان
رفتم ، ولى به خاطر ناشاد از جهان * جانم به لب رسيد ، كه فرياد از جهان
بااينهمه جفا كه از احباب ديدهام * ديگر دلم چگونه شود شاد از جهان
رفتيم و در قلمرو هستى نديدهايم * آزادگى ز مردم آزاد از جهان
تنها نه خاك غم به سرم كرد سرنوشت * عمرم تباه كرد و فرستاد از جهان
چون كشتى شكسته به تاراج موج رفت * بود و نبودِ من همه بر باد از جهان
شيرينى جهان ز جهان دست شستن است * خسرو نبرده لذّت فرهاد از جهان