بىجواب
امشب به بزم بادهگساران شراب نيست * آواى چنگ زمزمههاى رباب نيست
باد خزان به سينهء گلزار مىوزد * بر پيكر لطيف شقايق گلاب نيست
چشمان منتظر مژه برهم نمىزنند * در بارگاه عشق و جنون جاى خواب نيست
ما از خدا به غير وصالت نخواستيم * گويى دعاى خستهدلان مستجاب نيست
سوسو نزد به شام دل ما ستارهاى * در بحر آرميدهء ما يك حباب نيست
آسودگى دل از غم دنيا بريدن است * آيينه شد دلى كه در او اضطراب نيست
امشب عبث به سوز و گدازيم همچو شمع * درديست درد عشق كز او اجتناب نيست
ما را ز عشق روى تو سرمست كردهاند * نَقلِ لب پياله و صهباى ناب نيست
« مسكين » ز دشمنان خبرِ دوستان مپرس * جايى مكن سؤال كه هرگز جواب نيست
تاراج عقل
در كوى عشق عقل به تاراج مىبرند * از خسروان ملك جهان تاج مىبرند
واماندگان و تشنهلبان كوير را * تا بىكران آبى امواج مىبرند
بر دلشكستگان به حقارت نظر مكن * اينجا دلشكسته به معراج مىبرند
عريان بدن به گوشهء عزلت نشستهايم * تا بر قد رساى كه ديباج مىبرند
ما با طناب عادت خود تاب مىخوريم * وقتى ز دار ، پيكر حلّاج مىبرند
تنها اميد ما به شفيعان محشر است * كاين راه را به كوثر موّاج مىبرند
لاله به دوش
مِهر تو باز مىكند ، مُهر لبان بسته را * عشق تو اوج مىدهد ، كبوتران خسته را
پا ز من و بهانهاى ، شوق كبوترانهاى * با تو به عرش مىبرم ، بالوپر شكسته را