بيا كه رشتهء پوسيدهء حقوق بشر * شكستههاى جهان را به هم نبست ، بيا
كنون ز ديدهء « نقّاش » فصل نيستىست * بيا ، دوام همه آيههاى هست ، بيا
جوهر انديشه
دل افسردهء من ، لالهء بىريشه را ماند * به سنگى بشكند درهم ، حباب شيشه را ماند
فضاى سينهام از ناخن افگار ، گلرنگ است * نمودِ زخمههايش ، ضربههاى شيشه را ماند
چنان در وادى حرمان ليلا من پريشانم * كه وصف من جنون قيس عاشقپيشه را ماند
ضمير وحشى من با تجدّد خو نمىگيرد * تخيّلهاى سبزم رازهاى بيشه را ماند
جمال دوست را « نقّاش » در گل مىكند تصوير * خيالش در وجودم جوهر انديشه را ماند
سفرنامهء حجّ
سفر بهسوى سراپرده رجا كردم * ز هرچه بود ، بهجز او ، دلم جدا كردم
شدم به منزل ميقات از خودم بيرون * ز قيد و بند جهان جسم و جان رها كردم
پس از گذشتن يكعمر غربت جانكاه * سفر به خانهء آن يار آشنا كردم
به درب خانهء پروردگار خود رفتم * ز ذرّهذرّهء وجودم خداخدا كردم
شكسته شيشهء بغضم چو طفل گمشدهاى * بهسوى خانه دويدم ، ورا صدا كردم
چو حجم باور دل پر شد از حضور حبيب * تمام سفرهء دل پيش دوست واكردم
هزار شكوهء دل را به پيش او بردم * هزار درد بدون دوا ، دوا كردم
به آب چشمهء زمزم سپس وضو كردم * به سجده رفتم و بر درگهاش دعا كردم