عجب « نقّاش » را مبهوت و شيدا * عجب مسحور دلبر كردى اى عشق
عصارهء نور
انوار خدا ! عصارهء نور ! بتاب * اى صبح سپيد شام ديجور ! بتاب
با مقدم خود زمانه را روشن كن * خورشيد هزارساله مستور ! بتاب
آيت عدل
اى عطر گل ! اى صفاى گلزار ! بيا * اى آيت عدل و داد و دادار ! بيا
صد خار نشسته در دل خستهء ما * اى گل به ميان اين همه خار ! بيا
شرمنده
شرمندهام از دلم ، عذابش دادم * يكعمر درون تابه تابش دادم
از شيرهء جان خود نمودم سيرش * وز چشمهء چشم خويش آبش دادم