تو مىدانى غم « نقّاش » و اسرار نهانم را * تويى دردآشناى دل ، بكن درمانم ، اى خالق
دورنما
عمر بگذشت به امّيد تمنّايى چند * رفت سرمايه ز كف بر سر سودايى چند
پاى كوشش ز طلب ماند و به جايى نرسيد * مهلتى نيست مگر امشب و فردايى چند
جرس قافلهء عمر زند زنگ رحيل * مردم ديدهء من ! محو تماشايى چند
گشته تكرار بسى آمدن و رفتنها * نيست از كس به جهان جز اثر پايى چند
غير بازيچه و افسانه نديدم ، عالم * شده سرگرم در او كودك شيدايى چند
جمعى از آتش بيداد شده خاكستر * عدّهاى بىخبر و مست ز مينايى چند
ما به مقصد نرسيديم در اين طىّ طريق * گرچه ديديم به ره مرحلهپيمايى چند
گرهى را نگشوديم ز ابهام كه باز * چهره بنمود به ما غول معمّايى چند
آشناى دل تنهاى من آن تنها بود * گاهگاهى شدم ار والهء تنهايى چند
لنگلنگان برود تا سر كويش « نقّاش » * به اميدى كه دهد بار به رسوايى چند
عشق
مرا كانون آذر كردى اى عشق * وجودم را مسخّر كردى اى عشق
تو گلهاى بهار زندگى را * چه بىرحمانه پرپر كردى اى عشق
قيامت كردهاى با قامت خود * درونم را تو محشر كردى اى عشق
مرا بردى تو تا وادى مجنون * از اين عالم مرا در كردى اى عشق
تو سوزاندى ، توام بر باد دادى * فنايم را مكرّر كردى اى عشق
تو غوغاى و تو آشوب و تو ولوا * در اين قلب محقّر كردى اى عشق
شراب ساختن با سوختن را * تو در ميناى باور كردى اى عشق
بر اين داغ و بر اين شور و بر اين درد * نهادم را مصدّر كردى اى عشق
تو بر لوح دلم با كلك اعجاز * جمالش را مصوّر كردى اى عشق