دست خدا
از تيغ كج تو پشت ملّت شد راست * وز قوّت بازوت شريعت برپاست
كندى درِ خيبر به دو انگشت از جاى * خود شكّ نبود كه دست تو دست خداست
محبّت علىّ
بشكافى اگر سينهء صد چاك مرا * يا بى تو پر از علىّ دل پاك مرا
حقّا كه سرشت در ازل ، پاك خداى * با آب محبّت علىّ ، خاك مرا
قبلهء خوبان
جانا به درِ تو با نياز آمدهايم * آشفتهء آن زلف دراز آمدهايم
پيش خم محراب دو ابروى تو ، ما * اى قبلهء خوبان ! به نماز آمدهايم
مكوب آهن سرد
گفتم كه تو را به ناله و آه * نرم آن دل سخت مىتوان كرد
خنديد و به ناز گفت « نعمت » * بيهوده مكوب آهن سرد !
بىكرانه
در عشق بتان كسى چو من رسوا نيست * همچون دل من ، هيچ دلى شيدا نيست
بازيچه مپندار دلا عشق ، كه عشق * بحريست كه خود كرانهاش پيدا نيست
آتش افروخته
عشقت به دلم چو آتش افروخته است * كز شعلهء آن جان و تنم سوخته است
در روز نخست ، دست نقّاش ازل * جز نقش رُخت مرا نياموخته است