تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 421

مساهمون:

ص٤٢١
صباح فتح و ظفر در شب اسارت‌ها * نويد فخر و هنر در تمام ايرانى به شام شوم بد انديشه همچو توفانى * سرود صبح رهايى به روزگارانى درون سنگر حقّى ، بسيجى عاشق * به بزم شور و محبّت سرود يارانى تو صادقانه‌ترين فصل‌هاى تاريخى * غرور و عزّت و ايمان هم‌قطارانى

آيينهء شكسته

« هزاران زخم طاقت‌سوز ، بر صحراى تن دارم » * چه مىدانى از اين دنيا ، چه غم‌هايى كه من دارم چنان آتش دلم سوزد ، ولى دم برنمىآرم * نمىدانى لباسى از صبورىها به تن دارم به ظاهر شادم و سرخوش چو گل‌هاى چمن خندان * ولى قلبى پر از ماتم ، به زير پيرهن دارم اگر خواهى بيا بشنو ، غم آواز حزينم را * ز غم آواز پوپك‌ها ، بيا من صد دهن دارم شقايق‌وار ، خونين‌دل شدم در گلشن دنيا * مپرس از اين دل خونم ، كه ديوان‌ها سخن دارم بهار عمر من طىّ شد ، خزان آرزو آمد * از اين دنيا شكايت‌ها درون خويشتن دارم شكستند اين دل آيينه‌وارم را به سنگ كين * در اين آيينه من ، زخم هزاران دل‌شكن دارم « نسيمى » صادقم ، زندانى توفان حيلت‌ها * در اين زندان توفانى ، هواى پر زدن دارم

پاييز غربت

بال‌وپر مرغ دلم را كى شكسته ؟ * كاين گونه غمگين و حزين اينجا نشسته ؟ ديگر ندارد قدرت پرواز از دل * نفرين بر آن دستى كه بالش را شكسته آواز نغزش روح من را تازه مىكرد * اى داد ! آن هم يك شب از اين سينه رسته آن شب كه توفان ريا بر دشت آمد * او بر صداقت‌هاى خود امّيد بسته او ساخت يك گلخانه از امّيد و پاكى * بنياد امّيدش كنون از هم گسسته گر او ندارد نغمه‌اى زيبا ، و ليكن * همچون كلاغان ، فخر را بر خود نبسته آرى ! دلم آن مرغ غمگين و حزين است * كه جاى گل ، خارى برايش گشته دسته با حملهء وحشىترين پاييز غربت * من مانده‌ام با اين دل مجروح خسته
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 421 | سيد محمد باقر برقعى