تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 419

مساهمون:

ص٤١٩
ميان فتنهء غربت فتاده‌ام ، جانا ! * و آرزوى دلم ، آرزوى پرواز است از آن سپيده كه بغضم شكسته شد در دل * نواى اين دل مجروح ، گريه آواز است نيامدى كه ببينى چه مىكند اين دل * چو مرغ غم‌زده با ساز غصّه دمساز است غريب كوچهء احساس آشنايىهام * عجب ! كه با همه يار اين غريبه ناساز است دلم چو پوپكِ غمگين ، گرفته از دنيا * مپرس از چه گرفته دلم ، كه اين راز است ! كسى ز راز دلم باخبر نشد اى دوست * كسى كه رازنگهدار هست ، ممتاز است ز رسم بى خود اين زندگى ، بيا بگذر * در اين خرابه‌سرا ، زندگى پر از آز است بيا « نسيم » سفر كن چو « عاطفى » از خويش * به دشت سبز پر از آشنا ، درى باز است

نجوا

تا كه برگى از گل مهر و صفا كم مىشود * ديده‌ام درياى پرموجى ز اشكم مىشود تا كسى بيرون كند مرغ عطوفت از دلش * خوش‌نواىِ شاد من آهى دمادم مىشود در خزان همدلىها سادگى چون برگ خشك * دفن گورى ، كنده با نيرنگ آدم مىشود بر مزار سادگىها اين دل مجنون من * مىنشيند ، با غم و با غصّه همدم مىشود تا كه بينم در ميان باغ سرسبز دلى * سرو پاكى زخمى و بىآب دل خَم مىشود جوى خون بر پاى آن جارى كنم با اشك چشم * آه ! شايد اشك من ، يكباره مرهم مىشود تا كه بينم سينه‌اى با سادگى بيگانه شد * رنگ شادى در دل من ، رنگ ماتم مىشود گر نيابد آدمى راهى به‌سوى مردمى * كى « نسيم » خسته‌دل غمخوار آدم مىشود ؟

تحفه

از اين شراره‌سراى پرآتش نيرنگ * دلم گرفته و چشمم چو ابر مىبارد و هرچه گريه كنم ، بغض دل‌شكن هم باز * گلوى خستهء من را به كينه بفشارد چه ساده و چه صميمى به غم گرفتم خو * ببين براى دلم شب چه تحفه‌اى دارد شبى كند دل من را به دردها زينت * شبى به دشت دلم بذر غصّه مىكارد