تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 418

مساهمون:

ص٤١٨

برخيز مولاناى من

يخ بسته‌ام شورى بيندازيد در جانم * در طور چشمانت ، همين امشب بسوزانم خورشيد را چون دف بگير و هى بزن ، هىهى * دستى بيفشان و سماعى كن ، بچرخانم بنويس بر ابر نگاهم ، صاعقه باران * بغض گلوگير مرا بشكن ، بگريانم سركش شو ، آن‌سان كه دريا مىكند طوفان * چنگى بزن ، در ساحل روحم ، بشورانم فرياد كن ، چرخى بزن ، بر گرد من چون باد * من بيد مجنونم توام امشب پريشانم آهوى قلبت را بگو چشمى بگرداند * تا كه ببيند ناز چشمت را به چشمانم برخيز مولاناى من ! با مثنوىهايت * شورى به پا كن ، آتش افكن در نيستانم برخيز مولاناى من ! وقت سماع توست * وقتش شده تا لرزه اندازى به ايمانم تا كافر قلبم شود جذب سماع تو * تا تو كنى با مثنوىخوانى ، مسلمانم
*
رفتى غروبى ، بىصدا و بىخبر ؟ باشد * ما را رها كردى تو هم اى هم‌سفر ! باشد ! آرى تعارف كرده بودى كه بپر با من * فهميده بودى كه ندارم بال‌وپر ؟ باشد ! رفتى و بعد از تو دلم را در خودم كشتم * هان . . . مىپسندى ، يار تو خونين‌جگر باشد ؟ بىتو دلم تنديسى از ترس و پريشانيست * او را تو مىخواهى چنين آشفته‌سر ؟ باشد ! امّا تو از يادم نخواهى رفت مىدانى ! * گر فاصله ، حتى از اين هم بيشتر باشد اين بار بايد از يقين عشق پر باشى * خالى ز شك باشى و از « شايد » ، « اگر » باشد ؟ !

گپى با دل

« در اين سپيده كه درهاى آسمان باز است * دلم گرفته‌تر از ابر گريه‌پرداز است » « 1 » سوار خستهء اشكم ببين كه مىتازد * به دشت سبز نگاهم ، كه چشمهء ناز است فسرده بلبل خونين ، ترانه‌ام ، گويى * نواى نالهء من ، مرثيه ، نه آواز است
هامش
( 1 ) - بيتى از كتاب « مرگ اميد » از روان‌شاد اسد اللّه عاطفى است و اين غزل استقبال از آن شعر مىباشد .