همه خوبند بهجز من ، كه گرفتار خودم * قصّهاى هست نهانى و عيان بايد كرد
در خم پرخطر كوچهء برزخ اى دل * تو چه دانى كه چه با تير و سنان بايد كرد
گر تواضع به ستمگر كنى اين خود ستم است * در ره دوست كمر را چو كمان بايد كرد
در عمل كوش كه مانند « اويس قرنى » * ياد محبوب نه تنها به زبان بايد كرد
از ستمهاى فلك ناله نشايد امروز * چون « نسيم » از ستم دهر فغان بايد كرد
مهدى جان !
رفتم چو صبا بهسوى گُل در بُستان * بر برگ گِل ياسمن و هر ريحان
ديدم كه نوشته با خط زيبايى * عالم به فداى مقدمت مهدى جان !
خم گيسو
بر ماه نظر كردم و ديدم رويت * محراب به يادم آورد ابرويت
گفتند كمند رستم دستان چيست * بر ياد من آمد ز خم گيسويت