شمع مىسوخت كه مفهوم حقيقت يابد * با عمل يافته رازى كه دگر حيران نيست
مرشد ، آن پير طريقت ، به نوايى خوش گفت * هركه در كوى تكامل نرود انسان نيست
در جهان كيست كه آگه شود از سوز درون * آتش دوزخ سوزنده چو دل سوزان نيست
واى بر ما ! كه بر اين لفظ و سخن دل بستيم * عارف آن نيست كه اندر طلب جانان نيست
روزگار ار چه دهد دست وفادارى را * كى توان داشت يقين مار در آن پنهان نيست
رهرو عشق كه در كوى شرف گام نهاد * او گداييست پريشان و كم از خاقان نيست
ما كه راضى به رضاييم ، چه افسوس خوريم * نان جو بر سر اين سفره كم از بريان نيست
تا « نسيم » عقدهء هر غنچه گشود آگه شد * نزد آزاده جهان جز قفس ويران نيست
حلّ معمّا
چهرهات حلّ معمّاست ، خدا مىداند * زير اين پرده چه برپاست ، خدا مىداند
دل سرگشته در اين بحر شده سرگردان * موجها در دل رسواست ، خدا مىداند
هركه نوشيد قدح ، هستىِ خود را درباخت * در قدح بادهء تنهاست ، خدا مىداند
كس نديدهست گل روى تو را اى رعنا * ور نه بس بلبل گوياست ، خدا مىداند
بايد از مصر به زندان برود يوسف دل * بس در اين راه زليخاست ، خدا مىداند
بر جبين مُهر عبادت زدهاى چون زاهد * زير سجّاده چه غوغاست ، خدا مىداند
به اسارت برسد يا به وزارت يوسف * چه كسى گمشده را خواست ، خدا مىداند
ما اگر عيب نگوييم ، نه غافل هستيم * ديدهها ديدهء بيناست ، خدا مىداند
رنگ سرخى كه به رخسار شفق مىبينى * شايد از خون دل ماست ، خدا مىداند
ترسم اين رستم دوران نبرد راه به جاى * چاهها كنده به هرجاست ، خدا مىداند
كوى برزخ
گفت بلبل كه چه با مكر زمان بايد كرد ؟ * يا بگوييد چه با باد خزان بايد كرد ؟
تا ندانند حسودان كه چه سوزى دارم * غم و اندوه دل از چهره نهان بايد كرد