تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 415

مساهمون:

ص٤١٥
شمع مىسوخت كه مفهوم حقيقت يابد * با عمل يافته رازى كه دگر حيران نيست مرشد ، آن پير طريقت ، به نوايى خوش گفت * هركه در كوى تكامل نرود انسان نيست در جهان كيست كه آگه شود از سوز درون * آتش دوزخ سوزنده چو دل سوزان نيست واى بر ما ! كه بر اين لفظ و سخن دل بستيم * عارف آن نيست كه اندر طلب جانان نيست روزگار ار چه دهد دست وفادارى را * كى توان داشت يقين مار در آن پنهان نيست رهرو عشق كه در كوى شرف گام نهاد * او گداييست پريشان و كم از خاقان نيست ما كه راضى به رضاييم ، چه افسوس خوريم * نان جو بر سر اين سفره كم از بريان نيست تا « نسيم » عقدهء هر غنچه گشود آگه شد * نزد آزاده جهان جز قفس ويران نيست

حلّ معمّا

چهره‌ات حلّ معمّاست ، خدا مىداند * زير اين پرده چه برپاست ، خدا مىداند دل سرگشته در اين بحر شده سرگردان * موج‌ها در دل رسواست ، خدا مىداند هركه نوشيد قدح ، هستىِ خود را درباخت * در قدح بادهء تنهاست ، خدا مىداند كس نديده‌ست گل روى تو را اى رعنا * ور نه بس بلبل گوياست ، خدا مىداند بايد از مصر به زندان برود يوسف دل * بس در اين راه زليخاست ، خدا مىداند بر جبين مُهر عبادت زده‌اى چون زاهد * زير سجّاده چه غوغاست ، خدا مىداند به اسارت برسد يا به وزارت يوسف * چه كسى گمشده را خواست ، خدا مىداند ما اگر عيب نگوييم ، نه غافل هستيم * ديده‌ها ديدهء بيناست ، خدا مىداند رنگ سرخى كه به رخسار شفق مىبينى * شايد از خون دل ماست ، خدا مىداند ترسم اين رستم دوران نبرد راه به جاى * چاه‌ها كنده به هرجاست ، خدا مىداند

كوى برزخ

گفت بلبل كه چه با مكر زمان بايد كرد ؟ * يا بگوييد چه با باد خزان بايد كرد ؟ تا ندانند حسودان كه چه سوزى دارم * غم و اندوه دل از چهره نهان بايد كرد