نماز
زلال چشمهء نور است در سناى نماز * فروغ پرتو خورشيد از بقاى نماز
ميان چشمهء مهتاب روح را شوييم * به عطر ذكر و دعاهاى جانفزاى نماز
روند خيل ملائك به خانهاى كه از آن * صداى ذكر به گوش آيد از دعاى نماز
چو در سجود نشستى ، قيام يادآور * مقيم ساكن جانان شو از ثناى نماز
شميم حقّ ز يمن مىشنيد آن سرور * ببين كه بوى خدا آيد از ولاى نماز
يقين ز باد حوادث نديده است آسيب * كسى كه نيمه شبى رفته در سراى نماز
قيام كرد و فراموش كرد تير خدنگ * چنان به ذكر ، علىّ بود با خداى نماز
به روز حشر نلرزد كسى كه مىلرزد * دلش به شوق اذان فرحفزاى نماز
« نسيم » ذكر دعا را به خندهء گل ديد * ز شوق گفت به هر غنچه ماجراى نماز
در سوگ نور
اى بهين فرزانهء فرزانهها * آشناى قصّهء بيگانهها
يادى از معراج گلگونت كنم * تا بسوزانم همه كاشانهها
قمرى انديشه تا پرواز كرد * رفت سوى وادى جانانهها
ديد از عشق خدا پروردهاى * در ميان بحر خون دُردانهها
ساقى دل از سبوى درد و غم * ريخت اشك سوگ در پيمانهها
لاله از داغت چنان سوزد كه رفت * ياد سوز و تب ز آتشخانهها
قصّهء آيينه بغض در گلوست * كى بگويد راز اين افسانهها
از خداآباد چشمم خون چكد * تا كند آباد اين ويرانهها
خويش را بشكن ببين معراج نور * تا به كى مانى اسير دانهها ؟
چون « نسيم » از مجمرستان مىگذشت * ديده در آتش بسى پروانهها
سر بزن اى دل به كوى يا حسين * تا شوى هشيار چون ديوانهها