تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 414

مساهمون:

ص٤١٤

آيينهء هستىنما

آن ياسمن سفيد كوهى هرگز نه به خود خزان نمايد * از عطر نهفته در وجودش ، يعقوب زمان جوان نمايد آن ماه‌وشى كه مه دوتا كرد با تيغ برندهء دو ابرو * اعجاز مسيح و خضر و موسى ، در وسعت لامكان نمايد آن مه‌وش دلرباى زيبا ، در صبح ازل چو چهره بنمود * شده آينه‌اى به دست هستى ، تا چهرهء خود عيان نمايد با نىلبكى ز روح رحمت ، بنواخت سرود مهر و امّيد * تا سوز درون دردمندان ، بىحرف و سخن بيان نمايد مشّاطهء صبحگاه خنديد ، چون ديد عروس بوستان را * بر حسن جمال عالم‌آرا ، برخاست كمر كمان نمايد و آن دم كه چو لب به خنده بگشاد ، تا ديدهء دل فروگشايد * در آينهء نگاه هستى ، هر چيز كه هست آن نمايد گل‌واژهء حلم و صبر ايّوب ، يك نكته ز دفترش فتاده * باآن‌همه صبر در سحرگاه ، با ناى حرا فغان نمايد وامانده دهان گل ز حيرت ، كاين كيست كه اين‌چنين نمايد * گفتا كه « نسيم » آفتاب است ، چون ره سوى آسمان نمايد

كودك دل

كودك دل يادى از گهواره كرد * اين دل غم‌ديده را ديوانه كرد باز فيلش ياد هندوستان نمود * خانهء آشفته را ويرانه كرد كلبهء جان را ز غم ويرانه ساخت * خويش را از خويشتن بيگانه كرد قصّه‌ها گفتيم برايش بارها * كى نگه بر مست اين ميخانه كرد هر زمان آيينهء رويش شدم * تار مويى ديد و كار شانه كرد ز آه سوزانم دمى پروا نكرد * گرد شمع خود مرا پروانه كرد آن‌قدر از سوز ناليدم چو نى * مرغ شب هم ناله‌ها در لانه كرد سينه از سوز درون بس آه كرد * كودكان اشك را بىخانه كرد من شدم حيران و گشتم چون « نسيم » * روزگار ، آخر مرا افسانه كرد

درد عشق

درد عشقيست به جانم كه دگر درمان نيست * در شگفتم كه چه راهيست كه‌اش پايان نيست ما همه گمشدگانيم در اين وادى طور * رهرو باخردى چون پسر عمران نيست
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 414 | سيد محمد باقر برقعى