آيينهء هستىنما
آن ياسمن سفيد كوهى هرگز نه به خود خزان نمايد * از عطر نهفته در وجودش ، يعقوب زمان جوان نمايد
آن ماهوشى كه مه دوتا كرد با تيغ برندهء دو ابرو * اعجاز مسيح و خضر و موسى ، در وسعت لامكان نمايد
آن مهوش دلرباى زيبا ، در صبح ازل چو چهره بنمود * شده آينهاى به دست هستى ، تا چهرهء خود عيان نمايد
با نىلبكى ز روح رحمت ، بنواخت سرود مهر و امّيد * تا سوز درون دردمندان ، بىحرف و سخن بيان نمايد
مشّاطهء صبحگاه خنديد ، چون ديد عروس بوستان را * بر حسن جمال عالمآرا ، برخاست كمر كمان نمايد
و آن دم كه چو لب به خنده بگشاد ، تا ديدهء دل فروگشايد * در آينهء نگاه هستى ، هر چيز كه هست آن نمايد
گلواژهء حلم و صبر ايّوب ، يك نكته ز دفترش فتاده * باآنهمه صبر در سحرگاه ، با ناى حرا فغان نمايد
وامانده دهان گل ز حيرت ، كاين كيست كه اينچنين نمايد * گفتا كه « نسيم » آفتاب است ، چون ره سوى آسمان نمايد
كودك دل
كودك دل يادى از گهواره كرد * اين دل غمديده را ديوانه كرد
باز فيلش ياد هندوستان نمود * خانهء آشفته را ويرانه كرد
كلبهء جان را ز غم ويرانه ساخت * خويش را از خويشتن بيگانه كرد
قصّهها گفتيم برايش بارها * كى نگه بر مست اين ميخانه كرد
هر زمان آيينهء رويش شدم * تار مويى ديد و كار شانه كرد
ز آه سوزانم دمى پروا نكرد * گرد شمع خود مرا پروانه كرد
آنقدر از سوز ناليدم چو نى * مرغ شب هم نالهها در لانه كرد
سينه از سوز درون بس آه كرد * كودكان اشك را بىخانه كرد
من شدم حيران و گشتم چون « نسيم » * روزگار ، آخر مرا افسانه كرد
درد عشق
درد عشقيست به جانم كه دگر درمان نيست * در شگفتم كه چه راهيست كهاش پايان نيست
ما همه گمشدگانيم در اين وادى طور * رهرو باخردى چون پسر عمران نيست