زورق مهر
در ميان موج و بحر بىكنار * ساحل امّيد بود و انتظار
زورقى از مهر در درياى عشق * صبحدم آورد دُرّى شاهوار
ديدهها چشم حقيقتبين شدند * تا كه آمد زيور شبهاى تار
راستى آينهها زيبا شدند * تا زدودى زنگ غمها و غبار
روح شبنم با خود آوردى ز بحر * بهر گلبرگ گلِ امّيدوار
يك بغل هستى ز نفس صبحدم * با خود آوردى به دل كردى نثار
چلچراغ نور در شب بودهاى * كز وجودت ماه شد آينهدار
صد سبد گلهاى ياس و نسترن * همره آوردى ز باغ كردگار
داخل گلدان دلها كاشتى * تا بماند جاودان فصل بهار
تا « نسيم » آورد بوى نسترن * شد كويرم بوستانى پرنگار
عزيز جبههء ايثار
تو از تبار خدايى كه نور آوردى * براى شادى دلها سرور آوردى
ز مهربانى گلها چو موسى عمران * شكوفههاى محبّت ز طور آوردى
براى رويش توحيد در سراچهء دل * حرارتى ز طلوع حضور آوردى
به بزم خاكنشينان چو آمدى با خود * گل دعا ز گلستان حور آوردى
در آن كوير كه آتش درون مجمر داشت * براى سايه درخت كهور آوردى
ميان باغ دل خلق لالهها كشتى * چو روح شبنم و گل از بحور آوردى
اميد قافلهسالار بودى و آن روز * براى ملّت ايران غرور آوردى
در آن زمان كه دعا نااميد جان مىداد * نويد فتح ز حىّ غفور آوردى
اگرچه دست چو عبّاس دادهاى يا چشم * ز چشمههاى شرافت شعور آوردى
تمام آينهها مهر در بغل ديدند * چو نور عشق خدا را ز هور آوردى
عزيز جبههء ايثار اى سلالهء نور * « نسيم » گفت جهانى به شور آوردى