معاصر است كه اشعارش از انسجام و لطف و شور خاصّى برخوردار مىباشد . و در حال حاضر ساكن كرج و از اعضاى انجمن ادبى سخن آن شهرستان بشمار مىرود .
دلگرم مىمانم هنوز
جان به لب آمد ، نيامد جان جانانم هنوز * زانوى غم در بغل ، سردرگريبانم هنوز
يوسفم رفته سفر ، چون پير كنعانم هنوز * يا چو يوسف ، بسته در زنجير زندانم هنوز
خون دل در كاسهء صبرم لبالب مىشود * با سه گاهى در مخالف نغمه مىخوانم هنوز
تا سفر كرد از برم ، شد بىقرار آرام دل * خون طاقت مىرود از جسم بىجانم هنوز
اشك در آلودهام آتش زند بر خرمنم * از شرارم عالمى سوزد ، كه خود دانم هنوز
ديده بر در دارم و دل برندارم از رهش * نم زند چون آبله بر زير مژگانم هنوز
خانهپردازى ندارد دست آبادانىام * سيل اشك آيد به غمآباد ويرانم هنوز
گه روم از خود ، گهى آيم به خود ، در رفتنش * بر مدار جُستوجو توسن همىرانم هنوز
تا « نسيم » صبحگاهى بوى عطر گل دهد * با شميم عطر او ، دلگرم مىمانم هنوز
كتابى تو !
برون از راه تزويرى ، به جانها چون شرابى تو ! * درون راه شيرى ، شعلهور چون آفتابى تو !
ميان ذهن گلها مهر رخشانپرورى ، اى مه ! * چمن اكليل سود از بارشات شد ، ماهتابى تو !
عطش تا گل كند ، شيرازهء صحرا به هم ريزد * تو شير ، از سينه مىدوشى ، به صحراها سحابى تو !
اگر آيد كس از آنسوى عشق ، عطشان به ديدارت * طراوتبخش آن پژمرده دل ، آبىّ ، آبى تو !
شباب از رو اگر رفته ، به تيرى خورده از پيرى * دل فرهادىام را شهد شيرينى ، شبابى تو
سخن تا از تو مىگويم ، چو طوطىِ سخنگويم * شكرخوار سخنگو را ، به كندو شهد نابى تو !
زند بر سينه از گلواژههايت ، گل « نسيم » صبح * كه بر اوراق گلهاى چمن خوانا كتابى تو !