فصل سرما ، تا ز آفتها بماند در امان * مىشوى چون پوششى بر دانه و بر هسته ، برف
باز در فصل بهاران ، دانهها را دايهوار * شيرهء جان مىدهى ، تا كه شود نورسته ، برف
اينچنين دور و تسلسل رمزى از راز بقاست * مىنگردد اينچنين گردان ، ز هم بگسسته ، برف
تا كه بودهست اينچنين بودهست و در آينده نيز * بودن و نابودن و پيوند و اين پيوسته ، برف
باد نوروزى وزد ، روز از نو و روزى ز نو * سبز مىگردد زمينِ در زمستان شسته برف
چلچله آيد « نسيم » و مرغكان از راه دور * گل به رقص آيد سر هر شاخه كه نشكسته برف
ببار اى نمنم باران !
عطش گل كرده در صحرا ، ببار اى نمنم باران ! * شده تيرهدل دريا ، ببار اى نمنم باران !
نه گل نه گلعذار اينجا ، نه كس آيينهدار اينجا * ز رنگ افتد بهار اينجا ، ببار اى نمنم باران !
نه غلغل در دل خمها ، ز شور افتاده مردمها * شدم نالان از اين غمها ، ببار اى نمنم باران !
زده پاييز بر صحرا ، شده تاراج از آن گلها * فسرده بلبل شيدا ، ببار اى نمنم باران !
به گلشن باد پاييزى ، شده گلچين به مهميزى * مگر گلبن فتد از پا ؟ ببار اى نمنم باران !
اگر از روزن دلها ، بتابد آفتاب اينجا * شود گلگون رخ مينا ، ببار اى نمنم باران !
به دامن مىكشد پا را ، و ليكن سبز و پابرجا * زيد آزاده سر و ما ، ببار اى نمنم باران !
زمستان تا فتد از پا ، هوا گردد « نسيم » آسا * زند گل خنده بر دنيا ، ببار اى نمنم باران !
چه خوش است وارهيدن
سر آن ندارى امشب ، كه ز پا نشينى اى دل ! * چو ميان رقص آتش ، رخ گل ببينى اى دل !
شده پرپر از خزان گل ، ز نوا ، فتاده بلبل * پس از اين به بوى سنبل ، گل غم بچينى اى دل !
تو ، سپند بىقرارى كه بر آتشى و زارى * ز بقا ، قبا ندارى ، تو فنا گزينى اى دل !
به كمان غصّه تيرى ، به كمند غم اسيرى * دل من ، المپذيرى ، تو شرر كمينى اى دل !
به هواى گرد صحرا ، به جنون ياد ليلا * سر خود ندانى از پا ، ز چه اينچنينى اى دل !
به نداى عشق بىغش ، به هواى يار دلكش * برِ حلقههاى آتش ، ز شرر نگينى اى دل !