تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 408

مساهمون:

ص٤٠٨
فصل سرما ، تا ز آفت‌ها بماند در امان * مىشوى چون پوششى بر دانه و بر هسته ، برف باز در فصل بهاران ، دانه‌ها را دايه‌وار * شيرهء جان مىدهى ، تا كه شود نورسته ، برف اين‌چنين دور و تسلسل رمزى از راز بقاست * مىنگردد اين‌چنين گردان ، ز هم بگسسته ، برف تا كه بوده‌ست اين‌چنين بوده‌ست و در آينده نيز * بودن و نابودن و پيوند و اين پيوسته ، برف باد نوروزى وزد ، روز از نو و روزى ز نو * سبز مىگردد زمينِ در زمستان شسته برف چلچله آيد « نسيم » و مرغكان از راه دور * گل به رقص آيد سر هر شاخه كه نشكسته برف

ببار اى نم‌نم باران !

عطش گل كرده در صحرا ، ببار اى نم‌نم باران ! * شده تيره‌دل دريا ، ببار اى نم‌نم باران ! نه گل نه گل‌عذار اينجا ، نه كس آيينه‌دار اينجا * ز رنگ افتد بهار اينجا ، ببار اى نم‌نم باران ! نه غلغل در دل خم‌ها ، ز شور افتاده مردم‌ها * شدم نالان از اين غم‌ها ، ببار اى نم‌نم باران ! زده پاييز بر صحرا ، شده تاراج از آن گل‌ها * فسرده بلبل شيدا ، ببار اى نم‌نم باران ! به گلشن باد پاييزى ، شده گلچين به مهميزى * مگر گلبن فتد از پا ؟ ببار اى نم‌نم باران ! اگر از روزن دل‌ها ، بتابد آفتاب اينجا * شود گلگون رخ مينا ، ببار اى نم‌نم باران ! به دامن مىكشد پا را ، و ليكن سبز و پابرجا * زيد آزاده سر و ما ، ببار اى نم‌نم باران ! زمستان تا فتد از پا ، هوا گردد « نسيم » آسا * زند گل خنده بر دنيا ، ببار اى نم‌نم باران !

چه خوش است وارهيدن

سر آن ندارى امشب ، كه ز پا نشينى اى دل ! * چو ميان رقص آتش ، رخ گل ببينى اى دل ! شده پرپر از خزان گل ، ز نوا ، فتاده بلبل * پس از اين به بوى سنبل ، گل غم بچينى اى دل ! تو ، سپند بىقرارى كه بر آتشى و زارى * ز بقا ، قبا ندارى ، تو فنا گزينى اى دل ! به كمان غصّه تيرى ، به كمند غم اسيرى * دل من ، الم‌پذيرى ، تو شرر كمينى اى دل ! به هواى گرد صحرا ، به جنون ياد ليلا * سر خود ندانى از پا ، ز چه اين‌چنينى اى دل ! به نداى عشق بىغش ، به هواى يار دلكش * برِ حلقه‌هاى آتش ، ز شرر نگينى اى دل !