زندگى
گشته افسرده دلم از قيل و قال زندگى * چون دهد خون جگر هردم ملال زندگى
غصّه و غم ، رنج و ماتم شد در عالم قسمتم * گرچه من مايل نبودم بر جمال زندگى
جسم من فرسوده گشت و بر دلم تابى نماند * همچنان حسرت خورد دل در خيال زندگى
او گرفت از ما جوانى را به نحوى ، تا كند * قامت ما را كمانى همچو دال زندگى
خنده زن هر لحظهاى بر سستى دنياى دون * تا نچينى ميوهء غم از نهال زندگى
گر هوادار كمالى ، دل بر اين دنيا مبند * كوته آيد دست آدم از وصال زندگى
آنچه انسان را كند در هركجا بىاعتبار * جامهء كبر است و ، ز آن آيد زوال زندگى
از ازل آموختم درس وفا ، امّا چه سود ؟ * بهر انجامش ندارم خود مجال زندگى
دل مبند بر زيور هستى تو اى عاقل كه من * دادهام عمر و جوانى در قبال زندگى
نيست « نسرين » هرگز عمر كس به دنيا پايدار * مرگ اگر آمد تو پندارش كمال زندگى
پاكباز عشق
در محبّت گر كه همداغ شقايق نيستى * بر خداى عاشقان سوگند ، عاشق نيستى
تاكنون نسپردهاى دل گر به مهر دلبرى * در مرام عاشقى الحق كه لايق نيستى
در ميان سينهات سنگ است ، آن را دل مخوان * با اسيران محبّت گر موافق نيستى
گو به آن عاشق كه هردم دل به يارى مىدهد : * خويش را عاشق مدان ، زيراكه صادق نيستى
باده هر دل مردهاى را بر سر شوق آورد * از چه بر مستى و مى اى دوست شايق نيستى ؟
پاكباز عشق را حرف زبان و دل يكى است * هم قسم دل با زبان كن گر منافق نيستى
رو عذار و حسن عذرا را ببين و دل بباز * امتحان كن خويش را كمتر ز وامق نيستى
پيرى آمد كم بگو از عاشقى « نسرين » سخن * چونكه از عشّاق بىپرواى سابق نيستى