حضور بىنشان
فصل سبزى بود ديشب روبروى آينه * مىشكفتى در دلم از عطر و بوى آينه
آسمان در كوچههاى خلوتم تقسيم شد * امتداد اشك بود و شستشوى آينه
طرح يكرنگ دلم را تا سحر پيمود و رفت * يك حضور بىنشان در جستجوى آينه
مىشد از آنسوى تكرار سياهى گوش كرد * يك سكوت سرد - تنها گفتگوى آينه -
هركجا تكثير مىشد حجم سبز ياد تو * تا نگهدارد ، نريزد آن روى آينه
اين تمام حرفهايم نيست ، آرى صبر كن * يك غزل مانده است اينجا در گلوى آينه
« تقديم به آقا امام زمان »
تو را مىسرايم ، تو اى آسمان ! * بيا بىتو صحراست ، درياترين
تو اى وسعت نور تا بيكران ! * و شب ، غربت و سايه معناترين
تو از باغ سبز خدا آمدى * بيا ساده تقسيم كن ، ياس را
تو با حجم اعجازها آمدى * و بشكن قفسهاى احساس را
تو ايجاز هفت آسمان در زمين * تو را مىسرايم ، تو اى آسمان !
تو نبض تمام جهان در زمين * تو اى وسعت نور تا بيكران !
تو از راز گلها خبر داشتى * بيا روح آيينه ! مفهوم آب !
كه در خانهها ياس مىكاشتى * بيا اى سحرخيز در فصل خواب
*
تو را مىسرايم ، تو اى آسمان ! * تو اى وسعت نور تا بيكران !
بيا شعرها بىغزل ماندهاند * بيا مثنوىها تو را خواندهاند
بيا روح آيينه ! مفهوم آب ! * بيا اى سحرخيز در فصل خواب !
بيا منتشر ساز خورشيد را * و تفسير كن معنى عيد را