بهاى فضل و دانش آنكه درياى كمال او * ندارد ساحل و حدّ و كنار و غايت و قصوى
محمّدخو ، محمّدرو ، محمّدگو ، محمّدجو * كه زو باشد عيان آثار زهد و نيّت تقوى
به الفاظ بديع او كه باشد همچو جان شيرين * خرد ز آنسان بود مايل ، كه مستسقى به استسقى
عدوى بىتميز گول ، از تأثير گفتارش * شود در لقوهء قولنج و تاب علّت حمسى
مقالش از لطافت بهْ بود در ديدهء عارف * ز حسن صورت گلچهر و لطف چهرهء سلمى
نگين فضل او در چشم حاسد آن اثر دارد * كه بنمايد زمرّد را كسى بر ديدهء افعى
براى ذكر اوصافش ، به هنگام سخنرانى * ز حيرانى شود باقل ، جرير و اخطل و اعشى
معاند گر زند دم پيش نطق او ، مكن باور * سها كى مىتواند جلوه كرد اندر بر شعرى
هرآنكس را خرى باشد به عالم ، كى تواند او * بود هنگام جانبخشى دم او چون دم عيسى
نمايد در بر او مدّعى گر دعوى دانش * بگو رو ، رو ! كه نادر جز فضيحت بر تو اين دعوى
تو را گر در سخن سحر است ، ليكن در بر عاقل * نباشد سحر را قدرى به پيش معجز موسى
نشايد دم زدن در نزد آن كاو شهد گفتارش * خواصّ نيشكر از كاسنى فرموده استيفى
به پيش جاهد ميدان ، چه باشد ناهد ايوان * به نزد حيدر صفدر ، چه يار و دم زدن خثنى
هرآنكس را بوَد بهره ز دانش در جهان ، بىشكّ * دهد انصاف اندر علم و فضل شخص او فتوى
كلامش در فصاحت گوييا آن خاصيت دارد * كه از تأثير اندر سلك احيا آورد موتى
بكش اى « ناصرى » زين پس زبان در كام خاموشى * كه مر عبد حقيقى را نزيبد مرحمت مولى
الا ! تا در جهان باشد سخن از خسرو شيرين * الا ! تا در ميان باشد مثل از توبه و ليلى
هواى عرش دايم شخص قدرش را بود ممكن * فضاى دهر دايم آب نطقش را بود مجرى
به كام دشمنانش باد از زقّوم و از غسلين * براى دوستانش باد خوان از من و از سلوى
عدويش خوار و زار و تنگدل دايم چو مغضوبى * محبّش شادخوار و شادمان ، پيوسته چون كسرى
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 350
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٣٥٠