ماده تاريخ آخوند ملّا محمّد حسن نحوى كاشانى « 1 »
سپهر زهد محمّد حسن كه در گيتى * بهسان او دگرى مادر زمانه نزاد
ز بسكه از پى ترويج شرع رنج كشيد * كسى نديد ورا در جهان به خاطر شاد
خطاب « أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ » ز حقّ * شنيد و روى اجابت به بزم قرب نهاد
هزار و سيصد و چهل سال بود از هجرت * كه رفت سوى جنان زين جهان سستنهاد
سرود « ناصرى » اين مصرع از پى تاريخ * « هماى روحش در لوح قدس بال گشاد »
( 1340 هجرى قمرى )
در مدح حضرت على اكبر عليه السّلام
بهار آمد و لشكرى برگرفته * مسخّر همه ملك ، آذر گرفته
نظر كن كه فرّاش باد صبا * ز سلطان دى ، مسند زر گرفته
به تاراج آذر ، ز جيش شكوفه * همه بوستان ، زير لشكر گرفته
همه باغ و راغ اينك از آب نيسان * چو عيسى دم روحپرور گرفته
همه كوه ، پُرضميران است و سنبل * همه دشت ، ريحان و عبهر گرفته
چمن جانفزا و گلستان مفرّح * هوا نكهت كوى دلبر گرفته
ز خوبان ، گلستان چو فرخار و خلّخ « 2 » * به كف جمله مينا و ساغر گرفته
گلاب است در نهر ، يا آب زمزم * كه زو رشك تسنيم و كوثر گرفته
به هر شاخه درّاج قمرى نواخوان * به هر گوشه صوتى كبوتر گرفته
جهان سر بر ، گشته ارژنگ مانى * ز بس بوستان ، زينت و فر گرفته
به هر سو خروش تذرو و هزاران * غم از لوح باور سراسر گرفته
هامش
( 1 ) - آخوند ملّا محمّد حسن نحوى ، از استادان ادبيّات عرب بود و شاگردان زيادى داشت و آيتاللّه غروى و آيتاللّه مير سيّد نظام الدّين آل ياسين كاشانى از شاگردان او بودهاند .
( 2 ) - فرخار شهرى ؟ كه بتخانههاى آن معروف بود ، خلّج نام شهرى در تركستان كه مردمش به زيبائى شهره بودهاند .