وقتى كه تاخت ، تشنه بهسوى معاد خون * برخاست از مهابت او گردباد خون
آنگاه عرصه بر نَفَس او سپند شد * بانك فيا سُيوف خذيني ! بلند شد
اسلام كفر ، تن به مجوس و مجوسه زد * ديدم كه تيغ ، بر رگ خورشيد بوسه زد
روحى بلند ، همچو ملائك ، خروج كرد * روحى كه بالوپر زد و قصد عروج كرد
آن روح در طواف به گرد امام شد * و آن حجّ ناتمام بدينسان تمام شد
وقتى سر مبارك او را بريد ، مرگ * صد بار مرد و زنده شد و ، وارهيد مرگ
شب بود و من به مطبخ آن خانه آمدم * مطبخ نه ، سوى زار نهانخانه آمدم
ديدم كه نور مىزند از دخمهاى برون * دل ، خستهام كشاند به دنبال ردّ خون
خون در ميان نور چه مىكرد ؟ يا على ! * خورشيد ، در تنور چه مىكرد ؟ يا على !
اف بر چنان كسان كه نكردند يارىات * آنان كه بودشان خبر از زخم كارىات
ابن بصيرهاى هراسيده از خدنگ * و آن ابن ربعى ، آن سياست شعار جنگ
مختار هم اگرچه كشيد انتقام تو * در ظهر مرگ ، تيغ نشد در نيام تو
اى ذو الفقار در تف خون خفته ، اى حسين ! * اى حيدر دوباره برآشفته ، اى حسين !
بانگ شرارهگون تو ، پيچيده در جهان * تا حشر ، بوى خون تو پيچيده در جهان
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 326
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٣٢٦