مىام تا جرعهء جام حسين است * عقيقم تشنهء نام حسين است
بلى ، از راه مىآيد كه با او * عدالت مىشود سنگ ترازو
شكست
دلم پر كشيد و قفس را شكست * قفس ، اين سراپا هوس را شكست
دل از شوق پرواز آتش گرفت * قنارى حصار قفس را شكست
كماندار تاراج با نام عشق * به يك تير ، بال نفس را شكست
غريبى كه طغيان فرياد بود * به سنگى چراغ عسس را شكست
و شهر ازبس آواز فرياد داشت * شبى پشت فريادرس را شكست
فروريخت عشقى كه آيينه بود * دلم هرچه از آن سپس را شكست
تپش كاروان سكون را گرفت * صدايى سكوت جرس را شكست
دلم عاشق باغ و گل بود و بس * اگر حرمت خار و خس را شكست
غزلوارهام خسته از التماس * غرور من ملتمس را شكست
زمينلرزه برداشت آنسان كه عشق * پل حرفهاى عبس را شكست
خليل تمام زمانها كسيست * كه بتهاى از پيش و پس را شكست
نمىدانم امشب دل سنگ من * دل شيشهوار چه كس را شكست ؟
خورشيد در تنور
يكبار ديگر ، العَطشم شعلهور شده است * چشمانم از تراوش اندوهتر شده است
اى ذو الفقار در كف خون خفته ، اى حسين * اى حيدر دوباره برآشفتهاى حسين !
مظلومى از درون تو مىخواندم به خويش * هل من معين خون تو ، مىخواندم به خويش
من ، اين من هميشه مسافر بهسوى تو * من ، آنكه مانده بر دل او ، آرزوى تو
لال تحيّر ، آينهسان شب نداشتم * مىخواستم بتازم و ، مركب نداشتم
مىخواستم به ؟ خون آشنا شوم * هفتاد و سومين سر از تن جدا ، شوم