تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 324

مساهمون:

ص٣٢٤
مرا تيغى دودم در خاطر آمد * يلى در شام غم در خاطر آمد شبى تاريك چون شب‌هاى كوفه * كز آن مىريخت اشكم چون شكوفه علىّ ، رو سوى مسجد ره‌سپر بود * دلم بر ناوك حسرت سپر بود تمام كوچه‌ها را از پى او * دويدم مست از بوى مى او سبك مىرفت و من گم كردم او را * به هر آهى ترنّم كردم او را كه : يا مولاى مردان خداجو ! * دعايى بر علاج درد ما گو ! خمارآلودگانيم ، آه مولا ! * نفس فرسودگانيم ، آه مولا ! اگر امشب تو ما را در نيابى * به‌جز مشتى گُل پرپر نيابى جوابم داد با صوتى الهى * كه طىّ كن راه دريا را چو ماهى شناگر چون نباشى غرق گردى * اسير دام زرق‌وبرق گردى ببندى دل ، به دنياى فسونگر * شوى از چارپايان هم زبون‌تر علىّ گفتا كه اهل كوفه بودن * بود شمشير بر مولا گشودن خدا ، اى كاش ، از من جان بگيرد * مرا زين مردم نالان بگيرد دل من ، يا علىّ ! آوارهء توست * جبينم بر گليم پارهء توست نه من خاكم ، سزاوار مقامت * منم خاك كف پاى غلامت پذيرد گر مرا هم قنبر تو * من و دامان چون پيغمبر تو تو نور مصطفى در ديده دارى * كه در هر جلوه چون صبح بهارى اگر گردند درياها مركّب * نويسند از تو مردان مجرّب تراشند از درختان گر قلم‌ها * كه كاغذها سيه گردد ز غم‌ها دگر جنّ و پرى كاتب شوندت * نگردد ثبت معناى بلندت تو را اهل درم كى مىشناسد ؟ * دل بىدرد و غم كى مىشناسد ؟ من آن خارم كه در دامان صحراست * ولى گل كرده در ايوان زهراست به عشق مجتبى من كوه صبرم * انيس غربت ترسا و گبرم