مرا تيغى دودم در خاطر آمد * يلى در شام غم در خاطر آمد
شبى تاريك چون شبهاى كوفه * كز آن مىريخت اشكم چون شكوفه
علىّ ، رو سوى مسجد رهسپر بود * دلم بر ناوك حسرت سپر بود
تمام كوچهها را از پى او * دويدم مست از بوى مى او
سبك مىرفت و من گم كردم او را * به هر آهى ترنّم كردم او را
كه : يا مولاى مردان خداجو ! * دعايى بر علاج درد ما گو !
خمارآلودگانيم ، آه مولا ! * نفس فرسودگانيم ، آه مولا !
اگر امشب تو ما را در نيابى * بهجز مشتى گُل پرپر نيابى
جوابم داد با صوتى الهى * كه طىّ كن راه دريا را چو ماهى
شناگر چون نباشى غرق گردى * اسير دام زرقوبرق گردى
ببندى دل ، به دنياى فسونگر * شوى از چارپايان هم زبونتر
علىّ گفتا كه اهل كوفه بودن * بود شمشير بر مولا گشودن
خدا ، اى كاش ، از من جان بگيرد * مرا زين مردم نالان بگيرد
دل من ، يا علىّ ! آوارهء توست * جبينم بر گليم پارهء توست
نه من خاكم ، سزاوار مقامت * منم خاك كف پاى غلامت
پذيرد گر مرا هم قنبر تو * من و دامان چون پيغمبر تو
تو نور مصطفى در ديده دارى * كه در هر جلوه چون صبح بهارى
اگر گردند درياها مركّب * نويسند از تو مردان مجرّب
تراشند از درختان گر قلمها * كه كاغذها سيه گردد ز غمها
دگر جنّ و پرى كاتب شوندت * نگردد ثبت معناى بلندت
تو را اهل درم كى مىشناسد ؟ * دل بىدرد و غم كى مىشناسد ؟
من آن خارم كه در دامان صحراست * ولى گل كرده در ايوان زهراست
به عشق مجتبى من كوه صبرم * انيس غربت ترسا و گبرم
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 324
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٣٢٤