تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 322

مساهمون:

ص٣٢٢
به شهر خود غريب و آشناى آس‌وپاسىام * تو را به عاشقى قسم ، بگو كه مىشناسىام نه بيم غربتم چنين ، به عجز و لابه مىكشد * كه شعله‌هاى عشق من ، سر از غرابه مىكشد مىام بنوش گرچه من ، چنين شكسته‌ام * كه هرچه هستم آتشِ هزار و يك حماسه‌ام قفس شكسته‌ام ولى ، اسيرم از تو زندگى ؟ * به دست مرگ بسپرم ، كه سيرم از تو زندگى غريب دين احمدم ، به غربت رضا قسم * خروج مىكنم ولى ، به تيغ مرتضى قسم . . .

نى غمگين

قصّهء كوچ مرا قافله‌ها مىدانند * راز اندوه مرا فاصله‌ها مىدانند سرخى اشك مرا خاطره‌ها مىفهمند * زردى روى مرا نافله‌ها مىدانند غم بىبال‌وپرى را كه نصيب دلم است * بىپروبال‌ترى چلچله‌ها مىدانند آنچه من مىكشم از اين دل بىطاقت خويش * كهنه درديست كه پُرحوصله‌ها مىدانند زير و رو مىشود از عشق ، تمام دل من * تپش قلب مرا زلزله‌ها مىدانند رمهء اشك مىآيد ، نى غمگين بنواز ! * معنى نالهء نى را گَله‌ها مىدانند ساربانان همه رفتند ، دلا راه مرا * بگو آيا اگر اين قافله‌ها مىدانند

شهر ياس‌ها

در فضا پيچيده‌اى همچون شميم ياس‌ها * من ولى چون آتشم در خرمن احساس‌ها اشك نه ، از ديده امشب عطر مىباريم ما * هر نفس صد بار مىبويند ما را ياس‌ها باغ در باغ ، از بهار عشق ما گل مىكنند * سيب‌ها ، انگورها ، شاتوت‌ها ، گيلاس‌ها عشق ، آتش بود ، امّا بىتو از آن شعله‌ها * هيچ باقى نيست جز خاكستر وسواس‌ها بس‌كه خود را باختم من ، مىشناسندم كنون * مهره‌ها و نرده‌ها ، شطرنج‌ها و طاس‌ها اشك‌ها ، در چشم‌هايم جمع گردند باز * تا بسازند از نگاهم قصرى از الماس‌ها دست‌هايى سرد چيد از مزرع ما عشق را * آه آه ! اى كاش روزى مىشكست آن داس‌ها هيچ‌كس در دل ندارد راه ، امّا سالهاست * گوشهء اين كومه مىخوابند آس‌وپاس‌ها