دكتر بختيارى كه تاكنون تخلّصى براى شعر خود برنگزيده است و من در اينجا او را با عنوان شعرى « نادر » معرفى مىكنم ، شاعرى عارفپيشه است كه به اهل بيت عصمت و طهارت عليها السّلام و بهخصوص مولا على عليه السّلام اخلاص كامل دارد و اشعارش از روح عرفان و ولايت سرچشمه مىگيرد .
نادر علاوه بر شعر ، در زمينهء فيلمنامهنويسى و نقد فيلم كارهايى انجام داده و طرحهايى دارد كه اميد است در اين رهگذر از توفيقات كافى بهرهمند گردد .
رهايى
خداست اوّلين سخن ، خداست حرف آخرين * كه ظاهر است و باطن است و آنچنان و اينچنين
بريز ساقى از قدح ، ميى به ساغر دلم * كه بوى يكدو جرعهاش ، كند ز خويش غافلم
نه غفلتى كه خصم را ، جرى كند به خون من * نه كار او بيفكند ، به تيغ آبگون من
رهايى آنچنان كه من ، ز غير دوست بگسلم * ز هرچه و ز هركسى ، كه غير اوست بگسلم
مراست زخمى آتشين ، ز عشق ناسرودهتر * و از تمام درّهها ، بسى دهن گشودهتر
تو كيستى كه بىتو من ، حديث قلب و دشنهام * چه كردهاى كه تا ابد ، به خون خويش تشنهام
سحر بلند مىشوم ، نماز گرگوميش را * دوباره داغ مىزنم ، جبين اسب خويش را
سحر نماز مىبرم ، به گرز و تيغ و تركشم * دوباره ميخ مىزنم ، به نعل اسب سركشم
چنانكه چون جنون من ، رها كند لگام را * چو عشق ، شعلهور شود ، زمين به زير گام او
اگر غيور نيستى ، قدم به سلك ما منه * و گرنه مرد عرصهاى ، به كوى عشق پا منه
فرونريختى ز خود ، نه خاك ، بلكه گردش باد * قلندرانه نيستى ، و مىبيا و مرد باش
خروش آب تيغ را ، بپرس از غريقها * ببين كه من چه مىكشم ، ز دست نارفيقها
كجاست آنكه مرگ را ، برايم آرزو كند ؟ * و خنجر محبّتى ، به قلب من فروكند ؟
كجاست آنكه تا ابد ، ز خود خلاص سازدم ؟ * كجاست هُرم دوزخى ، كه سوزد و گدازدم ؟
كجاست دست سرنوشت از آنكه دشمن افكند ؟ * كه ريسمانِ دار را ، به گردن من افكند ؟
هنوز نعره مىكشم ، ز درد جاودانهاى * چنانكه اسب سركشى ، ز خشم تازيانهاى