شدم مأنوس با آن بچّهء گنجشك بىطاقت * دلم جاى محبّت شد
پروبال و دمى جُنباند ، اين سو رفت و آنسو رفت و گفتا : * زندگى ، وه ! وه ! چه شيرين است
در اطرافش درختى ديد و خورشيدى * صداى ريزش آبى
دلش سرشار شادى شد * بدينسان روزها رفت از پس هم ، تا كه يك روزى
فضاى خانه خالى ماند و آدمها همه رفتند * پرنده سوى حوض آمد كه در يك روز تابستان
بنوشد آبى و از التهاب خود فروكاهد * كه ناگه دست قدرتمند ديو مرگ پيدا شد
گلويش را درون موج آب افشرد * برآورد از درون سينه فريادى
ولى فرياد او را هيچكس نشنيد * زيرا او نمىدانست ، يكتن از « سبكباران ساحلها » بهسوى او نخواهد رفت
ز « گردابى چنين هايل » ورا بيرون نخواهد برد * پرنده گر بنوشد قطرهء آبى ، برايش زندگىساز است
و گر در موج آب افتد ، حيات خويش مىبازد * شگفتا آب هستىبخش « 1 » رمزى از فنا دارد
هامش
( 1 ) - اشاره است به قسمتى از آيهء 31 سورهء مباركهء انبياء : «وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْءٍ حَيٍّ» .