تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 305

مساهمون:

ص٣٠٥
هميشه درِ كاخ او باز باد * درونش پر از نغمهء ساز باد پس از سال‌ها كوشش و درد و رنج * زبانِ دَرى را نه سوداى گنج دريغا ! كه فردوسى تازه‌گوى * به دست اجل اندر آمد به روى زبان را فروبست از نطق و گفت * چو افسانه‌گويان ديگر بخفت ولى تا جهان است و اين جُنب‌وجوش * نواى دل‌انگيزش آيد به گوش « نميرم ازاين‌پس كه من زنده‌ام * كه تخم سخن را پراكنده‌ام »

افسانه

ما در طلبت اسير سوداييم * رسواى جهان ز عشق تو ماييم غرّنده و خشمگين چو موجى تو * آرام و خموش ما چو درياييم تو همچو سراب زندگى مستى * ما تشنه و بىرمق به صحراييم تو گلبن نازى و همه لطفى * ما تيره و سنگدل چو خاراييم مانند نسيم صبح رفتى تو * ما بىخبران اسير رؤياييم اى نوگل باغ آرزو ! بازآ * كز هجر تو بلبلان شيداييم بنشين به كنارم و غنيمت دان * اين چند روزه عمر كه بر پاييم زيرا رسد آن زمان كه ما جمله * افسانه و قصّه‌ايم و سوداييم

تولد و مرگ « 1 »

درون خانهء من بچّه گنجشكى تولّد يافت * به زير بوته‌هاى گل پناهش دادم و گفتم : كه از شرّ كلاغان گرسنه در امان ماند * برايش دانه و آبى فراهم ساختم
هامش
( 1 ) - « انّ للّه ملكا ينادى فى كلّ يوم لدوا للموت و ابنوا للخراب و اجمعوا للفناء » ( نهج البلاغة ) : زاد و ولد كنيد براى مردن ، بنا كنيد براى خراب شدن ، و گرد آوريد جهت فانى شدن .
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 305 | سيد محمد باقر برقعى