هميشه درِ كاخ او باز باد * درونش پر از نغمهء ساز باد
پس از سالها كوشش و درد و رنج * زبانِ دَرى را نه سوداى گنج
دريغا ! كه فردوسى تازهگوى * به دست اجل اندر آمد به روى
زبان را فروبست از نطق و گفت * چو افسانهگويان ديگر بخفت
ولى تا جهان است و اين جُنبوجوش * نواى دلانگيزش آيد به گوش
« نميرم ازاينپس كه من زندهام * كه تخم سخن را پراكندهام »
افسانه
ما در طلبت اسير سوداييم * رسواى جهان ز عشق تو ماييم
غرّنده و خشمگين چو موجى تو * آرام و خموش ما چو درياييم
تو همچو سراب زندگى مستى * ما تشنه و بىرمق به صحراييم
تو گلبن نازى و همه لطفى * ما تيره و سنگدل چو خاراييم
مانند نسيم صبح رفتى تو * ما بىخبران اسير رؤياييم
اى نوگل باغ آرزو ! بازآ * كز هجر تو بلبلان شيداييم
بنشين به كنارم و غنيمت دان * اين چند روزه عمر كه بر پاييم
زيرا رسد آن زمان كه ما جمله * افسانه و قصّهايم و سوداييم
تولد و مرگ « 1 »
درون خانهء من بچّه گنجشكى تولّد يافت * به زير بوتههاى گل پناهش دادم و گفتم :
كه از شرّ كلاغان گرسنه در امان ماند * برايش دانه و آبى فراهم ساختم
هامش
( 1 ) - « انّ للّه ملكا ينادى فى كلّ يوم لدوا للموت و ابنوا للخراب و اجمعوا للفناء » ( نهج البلاغة ) : زاد و ولد كنيد براى مردن ، بنا كنيد براى خراب شدن ، و گرد آوريد جهت فانى شدن .