همچون فرشته ، خندهكنان مادر * آهسته مىنشست به بالينم
در گوش من به نام مرا مىخواند * تا وا شود دو ديدهء غمگينم
*
امّا دو چشم خسته و بىتابم * آرام در سكوت سحر مىخفت
مىزد دو بوسه بر رخ من مادر * در گوش من به لطف و صفا مىگفت :
*
« آرام جان من ، پسرم ، برخيز ! * هنگام رفتنت به دبستان است »
« خورشيد سر زدهست و شعاعش را * بنگر ز پشت پنجره تابان است »
*
مىجستم از هراس و در آن هنگام * استاده بود موى بر اندامم
وز ترس تنگناى كلاس درس * از خاطرم گريخته بُد نامم
*
آن روزها محيط دبستانم * جانكاه بود و تيره ، چو زندانى
غمناك و خيره بر در ، آن فرّاش * استاده بود همچو نگهبانى
*
آموزگار ، اهرمنى بدخوى * بيگانه از وفا و محبّت بود
ديدار او شرنگ به جان مىريخت * تنديسى از بلا و مشقّت بود !
*
ليكن نبود چاره و مىرفتم * آشفتهحال راه دبستان را
كيفم به دست و كفش به پا كرده * آكنده از هراس دلوجان را
*
در ديدگان تيره و بىنورم * آشوب كودكانه هويدا بود
مىرفتم و درون دل تنگم * پنداشتى تلاطم دريا بود !