تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 297

مساهمون:

ص٢٩٧

پدر

گفتى پدر به من كه تويى نور ديده‌ام * من نور ديده جز تو كسى را نديده‌ام بسيار رنج غم كه تو با جان خريده‌اى * با غم نشسته‌اى كه من از غم رهيده‌ام مهر از تو بود اگر به دلم ، مهر مردم است * سعى از تو بود ، اگر به كمالى رسيده‌ام با همّت تو ، توشه ز دانش نصيب شد * با همّت تو پردهء ظلمت دريده‌ام همواره از تو درس شهامت گرفته‌ام * با كوشش تو شهد سعادت چشيده‌ام رسم وفا و شرح جوانمردى تو را * هم ديده‌ام به چشم و به گوشم شنيده‌ام بر تكيه‌گاه محكم تقوا نشسته‌اى * بر بستر توكّل اگر آرميده‌ام راه خداشناسى و تقوا و مردمى * در پرتو عنايت تو برگزيده‌ام

آموختم

ز موج آموختم دادن به ياران دست يارى را * پسند آمد ز دريا رسم نيك رازدارى را ز دشت آموختم ، نيكو گشودن ، ديدهء دل را * ز كوهستان گزيدم راز و رمز استوارى را سكوت از شب پسنديدم كه لب بيهوده نگشايم * ز روز آموختم چهره‌گشايى ، غم‌گسارى را ز نخل آموختم درس بزرگ از رمز همكارى * فرابگرفتم از موران طريق پايدارى را كنار جوى بنشستم كه تا دل را صفا بخشم * گذشت عمر خود ديدم ، روندِ آب جارى را محبّت را گزيدم تا بدارم دوست مردم را * چنين ديدم نسيم عطرآميز بهارى را توانگر آنكه جز از حق نخواهد هرچه را خواهد * كه دريا طبعى « 1 » آرد موج‌هاى كامكارى را ز دهقانان شنيدم دانه چون كارى ثمر آرى * بيفشان دانهء نيكى كه يا بى رستگارى را شكيبايى پسند آمد كه سختى را سبك گيرم * ز اشتر « مير » بشنيدم سرود بردبارى را
هامش
( 1 ) - كنايه از غناى طبع