پدر
گفتى پدر به من كه تويى نور ديدهام * من نور ديده جز تو كسى را نديدهام
بسيار رنج غم كه تو با جان خريدهاى * با غم نشستهاى كه من از غم رهيدهام
مهر از تو بود اگر به دلم ، مهر مردم است * سعى از تو بود ، اگر به كمالى رسيدهام
با همّت تو ، توشه ز دانش نصيب شد * با همّت تو پردهء ظلمت دريدهام
همواره از تو درس شهامت گرفتهام * با كوشش تو شهد سعادت چشيدهام
رسم وفا و شرح جوانمردى تو را * هم ديدهام به چشم و به گوشم شنيدهام
بر تكيهگاه محكم تقوا نشستهاى * بر بستر توكّل اگر آرميدهام
راه خداشناسى و تقوا و مردمى * در پرتو عنايت تو برگزيدهام
آموختم
ز موج آموختم دادن به ياران دست يارى را * پسند آمد ز دريا رسم نيك رازدارى را
ز دشت آموختم ، نيكو گشودن ، ديدهء دل را * ز كوهستان گزيدم راز و رمز استوارى را
سكوت از شب پسنديدم كه لب بيهوده نگشايم * ز روز آموختم چهرهگشايى ، غمگسارى را
ز نخل آموختم درس بزرگ از رمز همكارى * فرابگرفتم از موران طريق پايدارى را
كنار جوى بنشستم كه تا دل را صفا بخشم * گذشت عمر خود ديدم ، روندِ آب جارى را
محبّت را گزيدم تا بدارم دوست مردم را * چنين ديدم نسيم عطرآميز بهارى را
توانگر آنكه جز از حق نخواهد هرچه را خواهد * كه دريا طبعى « 1 » آرد موجهاى كامكارى را
ز دهقانان شنيدم دانه چون كارى ثمر آرى * بيفشان دانهء نيكى كه يا بى رستگارى را
شكيبايى پسند آمد كه سختى را سبك گيرم * ز اشتر « مير » بشنيدم سرود بردبارى را
هامش
( 1 ) - كنايه از غناى طبع