تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 295

مساهمون:

ص٢٩٥

نماند

غم زمانه مخور ، چون غم زمانه نماند * ز ما و لشكر غم كمترين نشانه نماند تو گفته‌اى كه خزان شد جوانه‌هاى جوانى * درخت نيز نماند ، اگر جوانه نماند بكوش تا كه نباشى اسير پنجهء دنيا * كه شاه‌باز ، گرفتار ز آشيانه نماند مگر نه عمر چو افسانه است و خواب و خيالى * فسانه‌اى هم از اين عمر چون فسانه نماند نماند آنچه نپايد ، نه مكنتى نه جمالى * صفا به خانهء دل بر ، جمال و خانه نماند تو صيد آهوى دل كن كه در سراسر گيتى * نه صيد ماند و صيّاد و دام و دانه نماند جهان تو را نفريبد كه حكم عقل نباشد * فريفتن به متاعى كه جاودانه نماند به غير دوست نباشد پناه در همه عالم * كه جاودانه به‌جز ذات آن يگانه نماند چو « مير » بر تو عيان است راه خير و سعادت * به پيشگاه حقيقت تو را بهانه نماند

عشق

بىعشق به منزل نرسد راهگذار هيچ * با عشق توان رفت ره يار و دگر هيچ دلخوش به متاعى گذران شرط خرد نيست * آن را كه نپايد همهء سود و ضرر هيچ بس باد سواران كه در اين خاك غنودند * ز آن‌ها نه نشانيست ، نه نامى و اثر هيچ مرغ سحرى بانگ برآورد كه ياران * تا چند به خوابيد ، ولى ورد سحر هيچ آن‌كس كه ره منزل دلدار نپويد * چون شاخ درختيست دريغا كه ثمر هيچ بر دشت دلت گر قمر عشق بتابد * با تابش آن روشنى شمس و قمر هيچ دُر سُفت و نكو گفت ز قول پدر « اقبال » « 1 » * با سفتن اين دُر ، همهء درّ و گهر هيچ « روح پدرم شاد كه فرمود به استاد * فرزند مرا عشق بياموز و دگر هيچ » « مير » از رقم عمر تو هفتاد گذشته‌ست * نزديك رحيل است ، ولى زاد سفر هيچ
هامش
( 1 ) - اقبال لاهورى