نماند
غم زمانه مخور ، چون غم زمانه نماند * ز ما و لشكر غم كمترين نشانه نماند
تو گفتهاى كه خزان شد جوانههاى جوانى * درخت نيز نماند ، اگر جوانه نماند
بكوش تا كه نباشى اسير پنجهء دنيا * كه شاهباز ، گرفتار ز آشيانه نماند
مگر نه عمر چو افسانه است و خواب و خيالى * فسانهاى هم از اين عمر چون فسانه نماند
نماند آنچه نپايد ، نه مكنتى نه جمالى * صفا به خانهء دل بر ، جمال و خانه نماند
تو صيد آهوى دل كن كه در سراسر گيتى * نه صيد ماند و صيّاد و دام و دانه نماند
جهان تو را نفريبد كه حكم عقل نباشد * فريفتن به متاعى كه جاودانه نماند
به غير دوست نباشد پناه در همه عالم * كه جاودانه بهجز ذات آن يگانه نماند
چو « مير » بر تو عيان است راه خير و سعادت * به پيشگاه حقيقت تو را بهانه نماند
عشق
بىعشق به منزل نرسد راهگذار هيچ * با عشق توان رفت ره يار و دگر هيچ
دلخوش به متاعى گذران شرط خرد نيست * آن را كه نپايد همهء سود و ضرر هيچ
بس باد سواران كه در اين خاك غنودند * ز آنها نه نشانيست ، نه نامى و اثر هيچ
مرغ سحرى بانگ برآورد كه ياران * تا چند به خوابيد ، ولى ورد سحر هيچ
آنكس كه ره منزل دلدار نپويد * چون شاخ درختيست دريغا كه ثمر هيچ
بر دشت دلت گر قمر عشق بتابد * با تابش آن روشنى شمس و قمر هيچ
دُر سُفت و نكو گفت ز قول پدر « اقبال » « 1 » * با سفتن اين دُر ، همهء درّ و گهر هيچ
« روح پدرم شاد كه فرمود به استاد * فرزند مرا عشق بياموز و دگر هيچ »
« مير » از رقم عمر تو هفتاد گذشتهست * نزديك رحيل است ، ولى زاد سفر هيچ
هامش
( 1 ) - اقبال لاهورى