ز سبزهزار نگاهت كه پهنهء درياست * فروغ مهر فروزان شود نه غمگينى
گر آذرم تو به جان مىزنى ، سزاوارم * به راه عشق تو پيدا شدم نوآيينى
طراوت ارچه چكد از بلور اندامت * وليك ، تشنهء آغوشى و هوسچينى
ندانمت كه چهاى : آدمى ؟ پرىزادى ؟ * از آنكه همچو تو كم ديدهام نگارينى
گر آفرين كندت « مهريار » كم باشد * كه خود تو درخور چندين هزار تحسينى
آرزو
گر بچينم گلى از قامت دلجوى تو ، من * مىشوم تا به ابد مست و غزلگوى تو ، من
سر به خاك رهت اندازم و خوشدل باشم * تا مگر بوسه زنم خاك سر كوى تو ، من
شادى و هلهله در جمع ملائك فكنم * گر ببينم نفسى آينهء روى تو ، من
بگسلم از همه عالم دل و سرمست شوم * بشنوم گر ز نسيم سحرى بوى تو ، من
گر بگيرى ز رخ جان من اين پردهء تن * پر كشم جانب افلاك و شوم سوى تو ، من
« مهريارا » به دل انديشهء فردايم نيست * تا شدم بستهء آن سلسلهء موى تو ، من
عشق دوست
در باغ جان چو غنچهء عشقش شكفته شد * گنج غمش به سينهء ويران نهفته شد
تا مدّعى مگر نبرد پى به راز دل * اين ماجرا به غير مرغ سحرگه نگفته شد
هرچند لاله داغ غمش را به سينه داشت * كى چون دلم به خنجر هجرانش سفته شد
مرغ شب ارچه ، ز هجران روى دوست * نالد هميشه ، ليك كنون زار و خسته شد
لرزد هميشه ذرّهذرّهء جانم ز عشق دوست * هرگز مباد آنكه پريشان و خسته شد
مرغ شب
منم مرغ شب كاندر اين خاكدان * نشانى ز هستيم جز آه نيست
شب و روز من در سكوت و غم است * نشاطى مرا گاهوبىگاه نيست