آيينهء دل
تا جلوهاى از عشق او در سينه دارم * دل را به مهرش همچنان آيينه دارم
كى در جهان دارم غم بيش و كمى را ؟ * تا در برم آن پيكر سيمينه دارم
دولت چه خواهم بيش از اين تا كنج سينه * از عشق رخسار مهاش گنجينه دارم
فارغ ز غوغاى حيات و فتنهء دهر * با عشق او شادم ، دلى بىكينه دارم
او چون فرشته آمد و قلبم صفا داد * گرچه غمى در دل ، من از ديرينه دارم
پروانه گرچه سوخت از بىمهرى شمع * من اشك چشم شمع ، از دوشينه دارم
غوغا فكنده تا كه در سر « مهريارم » * دل را به مهرش همچنان آيينه دارم
امشب
ريزد از هر مژهام اشك به دامان امشب * در فراق رُخت اى اختر تابان امشب
ترسم اين بغض بگيرد ره آمد شد آه * گر نريزم ز غمت اشك فراوان امشب
ديده بر در نگران تا كه تو بازآيى و باز * رونقافزا كنى اين خانه و ايوان امشب
باورم نيست كه پا بركشى از ديدهء من * ليك خالى بود اين منزل ويران امشب
به خدا گر كه بيايى به رهت جان بازم * تو بيا ، تا كه رهايى دهى اين جان امشب
گله دارم ز خود و بخت سيهفام ، كه من * مُردم از اندُه و غم ، سربهگريبان امشب
شوق ديدار تو كارم به جنون خواهد برد * رحمتى كن تو بر اين بىسروسامان امشب
وعدهها بود تو را با من و بس عهد كهن * بازآ ، باز بر آن وعده و پيمان امشب
« مهريار » ار بكند شكوهء بسيار ز دوست * نيست غير از ره افكار پريشان امشب
تركم مكن
نازنينا ! ناز كمتر كن ، بيا ، تركم مكن * بىدلم ، ديوانهام ، بهر خدا ، تركم مكن
از همه عالم گذشتم تا كه دل بستم به تو * از دل و دلبر همه گشتم جدا ، تركم مكن
گفته بودى تا ابد با ما وفا خواهى نمود * پس چه شد آن عهد و پيمان بىوفا تركم مكن