جور گلچين ديدهام اندر بهار و حاليا * زرد رويم ، بلبل دستانسرا ، تركم مكن
« مهريارم » در ديارت بس غريب افتادهام * چون تو هستى آشنايم ، آشنا ، تركم مكن
غم عشق
غم عشق تو در اين دايره حيرانم كرد * ساكن دشت غم و وادى حرمانم كرد
شوق ديدار تو كارم به خرابات كشاند * راهى ميكده و محفل رندانم كرد
گفته بودم كه دگر دل ندهم با يارى * عشق پيدا شد و از گفته پشيمانم كرد
از ازل عشق رخ دوست به جانم زد چنگ * دربهدر از ارم و روضهء رضوانم كرد
به ملائك بكنم فخر ، من خاكنشين * تا نهان گنج غمش در دل ويرانم كرد
گوهر وصل تو آسان نه مرا حاصل شد * فيض روح القدس و قدرت ايمانم كرد
« مهريارا » به جهانى نفروشم غم عشق * كه به صحراى جنون حاكم و سلطانم كرد
ياد آن شب
ياد آن شب كه سرم مست ز ميناى تو بود * نگه ملتهبم غرق تماشاى تو بود
سر به زانوى توام بود و دل پرهوسم * پرزنان در افق نرگس شهلاى تو بود
گاه دستم به سر و ، و گاه به گيسوى تو ، گاه * منظر چشم و دلم ، سروِ دلآراى تو بود
در افقهاى غمافزاى دلم صبح اميد * مىدرخشيد و چنان نور ز صهباى تو بود
آسمان نورفشان بود به وصل من و تو * زهره رامشگر آن بزم فريباى تو بود
هرگزم بيم فراق تو به دل راه نداشت * مرغ دل در شكن زلف چليپاى تو بود
« مهريار » ارچه كند ياد ز ايّام كهن * بودش ار ، شام ولى به ز تولّاى تو بود
بلور اندام
لطيفتر از گل و تازهتر ز نسرينى * به جلوه ماه نو و خوبتر ز پروينى
به نوشخند سحر مانَد و لطافت صبح * به گاه خنده لبانت به لطف و شيرينى