تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 277

مساهمون:

ص٢٧٧
جور گلچين ديده‌ام اندر بهار و حاليا * زرد رويم ، بلبل دستان‌سرا ، تركم مكن « مهريارم » در ديارت بس غريب افتاده‌ام * چون تو هستى آشنايم ، آشنا ، تركم مكن

غم عشق

غم عشق تو در اين دايره حيرانم كرد * ساكن دشت غم و وادى حرمانم كرد شوق ديدار تو كارم به خرابات كشاند * راهى ميكده و محفل رندانم كرد گفته بودم كه دگر دل ندهم با يارى * عشق پيدا شد و از گفته پشيمانم كرد از ازل عشق رخ دوست به جانم زد چنگ * دربه‌در از ارم و روضهء رضوانم كرد به ملائك بكنم فخر ، من خاك‌نشين * تا نهان گنج غمش در دل ويرانم كرد گوهر وصل تو آسان نه مرا حاصل شد * فيض روح القدس و قدرت ايمانم كرد « مهريارا » به جهانى نفروشم غم عشق * كه به صحراى جنون حاكم و سلطانم كرد

ياد آن شب

ياد آن شب كه سرم مست ز ميناى تو بود * نگه ملتهبم غرق تماشاى تو بود سر به زانوى توام بود و دل پرهوسم * پرزنان در افق نرگس شهلاى تو بود گاه دستم به سر و ، و گاه به گيسوى تو ، گاه * منظر چشم و دلم ، سروِ دل‌آراى تو بود در افق‌هاى غم‌افزاى دلم صبح اميد * مىدرخشيد و چنان نور ز صهباى تو بود آسمان نورفشان بود به وصل من و تو * زهره رامشگر آن بزم فريباى تو بود هرگزم بيم فراق تو به دل راه نداشت * مرغ دل در شكن زلف چليپاى تو بود « مهريار » ارچه كند ياد ز ايّام كهن * بودش ار ، شام ولى به ز تولّاى تو بود

بلور اندام

لطيف‌تر از گل و تازه‌تر ز نسرينى * به جلوه ماه نو و خوب‌تر ز پروينى به نوشخند سحر مانَد و لطافت صبح * به گاه خنده لبانت به لطف و شيرينى