نه عشقى به دل ، نه شرارى به جان * به تيره شبم پرتو ماه نيست
نه در بند خويشم ، نه در بند كس * به جان اندرم اندُه جاه نيست
ندانم كه اين زندگى بهر چيست ؟ * يكى هم بر اين راز آگاه نيست
چه بودم ؟ كه هستم ؟ كجا مىروم ؟ * مرا غير از اين رنج جانكاه نيست
اگر از خدايم ، چرا غافلم ؟ * خور و خواب مقبول درگاه نيست
و گر از خودم ، در پى چيستم ؟ * غم و غصّه كس را كه دلخواه نيست
چه خوشتر كه روى آورم سوى مرگ * بدانجا كه اندوه را راه نيست
نمىآيد
مرا ز شوق تو خوابى به سر نمىآيد * بهجز خيال توام در نظر نمىآيد
به هر نفس چو كشم آه آتشانگيزى * به غير نام تو از سينه برنمىآيد
دلم اسير تو شد هيچ از آن نشانى نيست * مگر ز كشتهء عشقت خبر نمىآيد ؟
بسى ستاره فروشد به دامن از چشمم * فغان ! كه از ستارهء صبحم اثر نمىآيد
دگر ز ديدهام اشكى نمىشود بيرون * چرا كه اشك مَنَت كارگر نمىآيد
به وعدهء سحرت خوش نمودهام دل را * عجب ! كه از پى اين شب سحر نمىآيد
ياد او
همهشب قصّهء جانسوز خود با شمع مىگويم * غبار خاطر مسكين دل با اشك مىشويم
ز سوز هجر من پروانه تنها آگهى دارد * كه در هجران دلدارم چسان اين راه مىپويم
دلم چون شمع مىسوزد ، به دورش مردم ديده * هراسان مىدود هر سو ، مگر پروانه را جويم
ز دود آه پرسوزم ، مگر ابرى پديد آمد * كه هردم اشك مىگيرد زمين را تا به زانويم
من از جورش نمىنالم ، وفا ز اندوه بيرون كرد * ز بخت واژگون مىنالم و چون ابر مىمويم
به ياد عطر گيسوى سيهفام پريشانش * به هر شب خاك راهش را چنين مستانه مىبويم
مكن منع اين دل ديوانه را از سوز و از زارى * كه باشد يار بازآيد ، نمايد روى خود سويم