تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 267

مساهمون:

ص٢٦٧
قدر و بهايت را خدا مىداند و بس * مادر الهى رنگ رنجورى نبينى خورشيد قلب من ، تويى تنها تويى ، تو * خورشيد هم شرمنده از گرماىِ مهرت رخصت بده اى تك‌سوارِ جادهء مهر ! * تا من ببوسم خاكِ پا و دست و چهرت

دريغ

من چه دانستم كه بود اندر كمينم ، حادثه * از ازل زد مهر ماتم بر جبينم ، حادثه تا كه بود آن يار ، در خود قدرتى مىيافتم * برد يار و كرد با غم همنشينم ، حادثه داشتم در دلْ كه شادىآفرين باشم ، دريغ ! * خواست تا در زندگى جز غم نبينم ، حادثه كَس چه مىدانست روزى با همه استادگى * مىكند غرقِ مصيبت ، اين‌چنينم ، حادثه حادثه ! تا چند بر ما ترك‌ْتازى مىكنى * تا به كى مىكوبى هردم بر زمينم ؟ حادثه دست بردار و دمى هم شهد شاديمان بده * مىپسندى تا به كى اندوهگينم ، حادثه ؟ !

نامهربان

ازچه‌رو باشد كه با ما يار ما * سرگرانيهاى بىحد مىكند مىپذيرد هرچه مىگويد رقيب * خواهش ما را ولى رد مىكند ازچه‌رو باشد كه از احوال ما * هيچ ، حتّى لحظه‌اى آگاه نيست هركَسى را مىپذيرد نزد خويش * پس چرا ما را بدان در راه نيست با همه نامحرمان هم‌خانه است * دور مىدارد مرا از يك نگاه بوسه مىافشاند از جان بر همه * مىشمارد يك نگاهم را گناه زلف را بر شانه افشان مىكند * چون ز كويش بگذرد هر ناكَسى لطف با اغيار مىدارد روا * جور را با ما روا دارد بسى او مرا بيگانه مىداند ولى * من دلِ خود خاكِ پايش كرده‌ام سالها همسايه‌ام با خاكها * خويش پامال جفايش كرده‌ام دوش گفتم از سرايش پر زنم * سوى اقليم عَدَم امّا چه سود سنگدل با نرگس گيسوى خود * بال پرواز مرا هم‌بسته بود
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 267 | سيد محمد باقر برقعى