قدر و بهايت را خدا مىداند و بس * مادر الهى رنگ رنجورى نبينى
خورشيد قلب من ، تويى تنها تويى ، تو * خورشيد هم شرمنده از گرماىِ مهرت
رخصت بده اى تكسوارِ جادهء مهر ! * تا من ببوسم خاكِ پا و دست و چهرت
دريغ
من چه دانستم كه بود اندر كمينم ، حادثه * از ازل زد مهر ماتم بر جبينم ، حادثه
تا كه بود آن يار ، در خود قدرتى مىيافتم * برد يار و كرد با غم همنشينم ، حادثه
داشتم در دلْ كه شادىآفرين باشم ، دريغ ! * خواست تا در زندگى جز غم نبينم ، حادثه
كَس چه مىدانست روزى با همه استادگى * مىكند غرقِ مصيبت ، اينچنينم ، حادثه
حادثه ! تا چند بر ما تركْتازى مىكنى * تا به كى مىكوبى هردم بر زمينم ؟ حادثه
دست بردار و دمى هم شهد شاديمان بده * مىپسندى تا به كى اندوهگينم ، حادثه ؟ !
نامهربان
ازچهرو باشد كه با ما يار ما * سرگرانيهاى بىحد مىكند
مىپذيرد هرچه مىگويد رقيب * خواهش ما را ولى رد مىكند
ازچهرو باشد كه از احوال ما * هيچ ، حتّى لحظهاى آگاه نيست
هركَسى را مىپذيرد نزد خويش * پس چرا ما را بدان در راه نيست
با همه نامحرمان همخانه است * دور مىدارد مرا از يك نگاه
بوسه مىافشاند از جان بر همه * مىشمارد يك نگاهم را گناه
زلف را بر شانه افشان مىكند * چون ز كويش بگذرد هر ناكَسى
لطف با اغيار مىدارد روا * جور را با ما روا دارد بسى
او مرا بيگانه مىداند ولى * من دلِ خود خاكِ پايش كردهام
سالها همسايهام با خاكها * خويش پامال جفايش كردهام
دوش گفتم از سرايش پر زنم * سوى اقليم عَدَم امّا چه سود
سنگدل با نرگس گيسوى خود * بال پرواز مرا همبسته بود