طوفان شده درياى دل از موج غم دوست * شرمنده ازين ديده بارانى خويشم
در شام سياهم نه شهابى نه اميدى * تا خستهدل از اين شب طولانى خويشم
از آتش دل در همه عالم شررى هست * تا شعلهور از آتش پنهانى خويشم
بشكسته جبين و بگذشت عمر چو يك آه * من بىخبر از خواب زمستانى خويشم
باده حسرت
از باده حسرت تهى كردم دگر اين جام را * تا بردم از خاطر غم بىمهرى ايام را
دادم بدل دلدارى پايان غمها را دگر * باشد كه آرامَش كنم اين طفل بىآرام را
افتادگى بر هر خَسى دِل دادن بر ناكسى * آرى روا باشد چنين آغاز و اين انجام را
به ايزد بارىتعالى
به چشم خويش ديدم اوج پرواز وجودم را * در آن ساعت كه با ياد تو سر كردم سرودم را
نواى تار جانم نغمه وصل ترا مىزد * به آهنگش جلا مىزد خيالت تار و پودم را
چه شبهايى ز شيدايى گرفتم پر سر كويت * به محراب درت هر شب به پا كردم سجودم را
نگاه خستهام هر شب نظر بر آسمان دارد * كه شايد هالهء عشقت به بر گيرد وجودم را
به مناسبت تولد حضرت فاطمه عليها السّلام
مطرب عشق چه پرشور و نوا آمده است * گوهر بحر كرامت به بها آمده است
شبنم شرم نشسته به عذار گل سرخ * چون ز او پاكتر از سوى خدا آمده است
صاحب سورهء كوثر زينت سيرت زن * پارهاى نور ز درگاه خدا آمده است
در شبى شام سيه شد چه مبارك سحرى * كه در آن دخت پيمبر ز سما آمده است
اسوه پاك نجابت كوكب بخت نبى * بنگر حرمت زن تا به كجا آمده است
در چنين روز مبارك كه بُوَد فخر زمان * « روز زن » وه چه به مصداق و بهجا آمده است