تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 270

مساهمون:

ص٢٧٠
طوفان شده درياى دل از موج غم دوست * شرمنده ازين ديده بارانى خويشم در شام سياهم نه شهابى نه اميدى * تا خسته‌دل از اين شب طولانى خويشم از آتش دل در همه عالم شررى هست * تا شعله‌ور از آتش پنهانى خويشم بشكسته جبين و بگذشت عمر چو يك آه * من بىخبر از خواب زمستانى خويشم

باده حسرت

از باده حسرت تهى كردم دگر اين جام را * تا بردم از خاطر غم بىمهرى ايام را دادم بدل دلدارى پايان غم‌ها را دگر * باشد كه آرامَش كنم اين طفل بىآرام را افتادگى بر هر خَسى دِل دادن بر ناكسى * آرى روا باشد چنين آغاز و اين انجام را

به ايزد بارىتعالى

به چشم خويش ديدم اوج پرواز وجودم را * در آن ساعت كه با ياد تو سر كردم سرودم را نواى تار جانم نغمه وصل ترا مىزد * به آهنگش جلا مىزد خيالت تار و پودم را چه شبهايى ز شيدايى گرفتم پر سر كويت * به محراب درت هر شب به پا كردم سجودم را نگاه خسته‌ام هر شب نظر بر آسمان دارد * كه شايد هالهء عشقت به بر گيرد وجودم را

به مناسبت تولد حضرت فاطمه عليها السّلام

مطرب عشق چه پرشور و نوا آمده است * گوهر بحر كرامت به بها آمده است شبنم شرم نشسته به عذار گل سرخ * چون ز او پاك‌تر از سوى خدا آمده است صاحب سورهء كوثر زينت سيرت زن * پاره‌اى نور ز درگاه خدا آمده است در شبى شام سيه شد چه مبارك سحرى * كه در آن دخت پيمبر ز سما آمده است اسوه پاك نجابت كوكب بخت نبى * بنگر حرمت زن تا به كجا آمده است در چنين روز مبارك كه بُوَد فخر زمان * « روز زن » وه چه به مصداق و به‌جا آمده است