بهار عاطفهها را خزان غم پوشاند * در اين خزان پر از درد و غم ، بهار منى
دريغ و درد ! محبّت بهسوى مغرب رفت * تو مهر دائم و خورشيد پايدار منى
تو كوه صبر و شكيبى ، تو استوارترينْ * تو گلعذار و گل و باغ و لالهزار منى
و من كيَم ؟ ز غم افسرده و پريشانحال * و تو ؟ انيس دل تنگ و داغدارِ منى
به شانههاى ضعيفم غمِ همه عالَم * تو هم در اين همه سختى هميشه يارِ منى
و من در اين غم بىحد پىِ يكى همدرد * و تو يگانه پرستار و غمگسارِ منى
و من كيَم ؟ پسرِ كوچكِ تو ، اى مادر ! * و تو فرشتهء انس و پرىعذارِ منى
چه گويمت ؟ كه تو در وصفِ من نمىگنجى * تو عاشقانهترين شعرِ روزگارِ منى
چشمبهراه
تو يادى مىكنى از من ، هرازگاهى كه مىخواهى * بدانى من هنوزم هست چشمانى به آن راهى . . .
كه مىكردى طلوع از مشرقِ آن راه صبح و ، شب * ميان آسمانش بود از نورِ رُخَت ، ماهى
بدان اى در وجودِ من ، چو خون جارى خيالِ تو * به رغْمِ ناسپاسيهاىِ بىاندازه ، دلْخواهى
ميانِ ما دو تن را عشقِ پيوندى الهى داد * از اين پيوند محكمتر ، بگو ديگر چه مىخواهى ؟
چسان وقتى وفادارى ، روا دارى به بيگانه * نمىترسى كه من از سينهء تنگم كِشَم آهى ؟
نمىدانى مگر آهى ، جهانى را به هم ريزد ؟ * هزاران راه خويَت هست امّا سختْ گمراهى
ز من رنجيدى و هرگز نفهميدى كه كوشيدم * نبينم همچو تو ماهى ، فِتاده در بُنِ چاهى
تقديم به تمام آنها كه « به خود » صيد صيّاد شدهاند و پامال جفاهاى او : جفاپيشه
سعى كردم كه بمانى و نماندى ، به دَرَك ! * كارِ ما را به جدايى « تو » كشاندى ، به دَرَك !
به جهنّم كه سفر مىكنى از خانهء من * عشق را گر تو از اين خانه پراندى ، به دَرَك !
قدر اين صيد ندانى كه به خود صيدِ تو شد * احمقى كردى و اين صيد رماندى ، به دَرَك !
سعى كردم كه شود تكيهگَهَت شانهء من * خواندم از عشق و تو از عشق نخواندى ، به دَرَك !