تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 265

مساهمون:

ص٢٦٥
بهار عاطفه‌ها را خزان غم پوشاند * در اين خزان پر از درد و غم ، بهار منى دريغ و درد ! محبّت به‌سوى مغرب رفت * تو مهر دائم و خورشيد پايدار منى تو كوه صبر و شكيبى ، تو استوارترينْ * تو گل‌عذار و گل و باغ و لاله‌زار منى و من كيَم ؟ ز غم افسرده و پريشانحال * و تو ؟ انيس دل تنگ و داغ‌دارِ منى به شانه‌هاى ضعيفم غمِ همه عالَم * تو هم در اين همه سختى هميشه يارِ منى و من در اين غم بىحد پىِ يكى همدرد * و تو يگانه پرستار و غم‌گسارِ منى و من كيَم ؟ پسرِ كوچكِ تو ، اى مادر ! * و تو فرشتهء انس و پرىعذارِ منى چه گويمت ؟ كه تو در وصفِ من نمىگنجى * تو عاشقانه‌ترين شعرِ روزگارِ منى

چشم‌به‌راه

تو يادى مىكنى از من ، هرازگاهى كه مىخواهى * بدانى من هنوزم هست چشمانى به آن راهى . . . كه مىكردى طلوع از مشرقِ آن راه صبح و ، شب * ميان آسمانش بود از نورِ رُخَت ، ماهى بدان اى در وجودِ من ، چو خون جارى خيالِ تو * به رغْمِ ناسپاسيهاىِ بىاندازه ، دلْخواهى ميانِ ما دو تن را عشقِ پيوندى الهى داد * از اين پيوند محكم‌تر ، بگو ديگر چه مىخواهى ؟ چسان وقتى وفادارى ، روا دارى به بيگانه * نمىترسى كه من از سينهء تنگم كِشَم آهى ؟ نمىدانى مگر آهى ، جهانى را به هم ريزد ؟ * هزاران راه خويَت هست امّا سختْ گمراهى ز من رنجيدى و هرگز نفهميدى كه كوشيدم * نبينم همچو تو ماهى ، فِتاده در بُنِ چاهى

تقديم به تمام آنها كه « به خود » صيد صيّاد شده‌اند و پامال جفاهاى او : جفاپيشه

سعى كردم كه بمانى و نماندى ، به دَرَك ! * كارِ ما را به جدايى « تو » كشاندى ، به دَرَك ! به جهنّم كه سفر مىكنى از خانهء من * عشق را گر تو از اين خانه پراندى ، به دَرَك ! قدر اين صيد ندانى كه به خود صيدِ تو شد * احمقى كردى و اين صيد رماندى ، به دَرَك ! سعى كردم كه شود تكيه‌گَهَت شانهء من * خواندم از عشق و تو از عشق نخواندى ، به دَرَك !