من سرافرازترين مردم عالم هستم * كه سرى دارم و انداخته در پاى توام
عقل من از همهء عالميان بيشتر است * از همين روست كه ديوانه و شيداى توام
لاف ، چون مردم هشيار چرا بايد زد * مست و مخمور تو و نرگس شهلاى توام
هيچ سرگرمى ديگر بهْ از اين نتوان يافت * كارم اين است كه سرگرم تماشاى توام
من نىام اهل تقاضا و تمنّا ز كسى * چون ز پا تا به سرم غرق تمنّاى توام
به هوا و هوس خويش نمىپردازم * كه اسير تو و در بند هوسهاى توام
دير ديرساليست كه روز و شب من يكسان است * روز و شب چونكه در انديشه و رؤياى توام
آبرو گر برود در ره تو باكى نيست * گو همه خلق بدانند كه رسواى توام
هوس و راى تو گر كشتن « مهران » باشد * خيز و بشتاب در اين كار ، كه همرأى توام
كوير عطشزاى آرزو
ما را ميان مهلكه تنها گذاشتى * بر روى عهد خويش چرا پا گذاشتى
رفتى و در كوير عطشزاى آرزو * ما تشنگان گمشده را جا گذاشتى
ويران شد از تو كشور پهناور اميد * ما را در اين ديار به خود واگذاشتى
محروم گشتهاند ز ديدارت عاشقان * پا بر سر تمامى دلها گذاشتى
ديگر اميدوار به فردا نمىشوم * هربار چونكه وعده به فردا گذاشتى
گشته زبانزد همه مردم جنون من * بنگر مرا چه خوش به تماشا گذاشتى
اشكم ز هجر تو چون سيل جارى است * اينگونهام تو غرقه به دريا گذاشتى
از پاى تا به سر ، من سرگشته سوختم * زين داغ غم كه بر دل شيدا گذاشتى
اى آنكه كشتهاى همه عشّاق خويش را * آيا براى خويش كسى را گذاشتى
« مهران » فراق يار ، تو را بىقرار كرد * سر در فراق يار به صحرا گذاشتى
علمدار جنون
دست بردار از غريبى ، تا كه مهمانت كنم * مهربان شو ، تا كه جانم را به قربانت كنم