تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 261

مساهمون:

ص٢٦١
من سرافرازترين مردم عالم هستم * كه سرى دارم و انداخته در پاى توام عقل من از همهء عالميان بيشتر است * از همين روست كه ديوانه و شيداى توام لاف ، چون مردم هشيار چرا بايد زد * مست و مخمور تو و نرگس شهلاى توام هيچ سرگرمى ديگر بهْ از اين نتوان يافت * كارم اين است كه سرگرم تماشاى توام من نىام اهل تقاضا و تمنّا ز كسى * چون ز پا تا به سرم غرق تمنّاى توام به هوا و هوس خويش نمىپردازم * كه اسير تو و در بند هوس‌هاى توام دير ديرساليست كه روز و شب من يكسان است * روز و شب چون‌كه در انديشه و رؤياى توام آبرو گر برود در ره تو باكى نيست * گو همه خلق بدانند كه رسواى توام هوس و راى تو گر كشتن « مهران » باشد * خيز و بشتاب در اين كار ، كه هم‌رأى توام

كوير عطش‌زاى آرزو

ما را ميان مهلكه تنها گذاشتى * بر روى عهد خويش چرا پا گذاشتى رفتى و در كوير عطش‌زاى آرزو * ما تشنگان گمشده را جا گذاشتى ويران شد از تو كشور پهناور اميد * ما را در اين ديار به خود واگذاشتى محروم گشته‌اند ز ديدارت عاشقان * پا بر سر تمامى دل‌ها گذاشتى ديگر اميدوار به فردا نمىشوم * هربار چون‌كه وعده به فردا گذاشتى گشته زبانزد همه مردم جنون من * بنگر مرا چه خوش به تماشا گذاشتى اشكم ز هجر تو چون سيل جارى است * اين‌گونه‌ام تو غرقه به دريا گذاشتى از پاى تا به سر ، من سرگشته سوختم * زين داغ غم كه بر دل شيدا گذاشتى اى آنكه كشته‌اى همه عشّاق خويش را * آيا براى خويش كسى را گذاشتى « مهران » فراق يار ، تو را بىقرار كرد * سر در فراق يار به صحرا گذاشتى

علمدار جنون

دست بردار از غريبى ، تا كه مهمانت كنم * مهربان شو ، تا كه جانم را به قربانت كنم