رقيبم را نديدم در ميانه * روان گويى به دنياى عدم شد
چون « مهران » را به جان دادن فراخواند * برايم موقعيّت مغتنم شد
حريم عشق
رفيقى اندر اين عالم به غير از غم نمىبينم * به غير از غم ، رفيقى اندر اين عالم نمىبينم
افق تاريك و سرد است و چراغ مهر خاموش است * كه پايانى براى اين همه ماتم نمىبينم
مزن اى بىمحبّت بيش از اين لاف وفادارى * برو اى بىوفا ، عهد تو را محكم نمىبينم
وفا كردم به پيمانى كه بستم با سر زلفت * و ليكن بر سر پيمان ، تو را ملزم نمىبينم
جدا افتادهاى اى دل ز يار آشناى خود * عجب نبود ، اگر هرگز تو را خرّم نمىبينم
خيالش كى اجازت مىدهد يكدم بياسايى * تو را اى ديدهء گريان ، دمى برهم نمىبينم
تو بىشك اى پرىزاده ، ز جنس ديگرى هستى * تو را همدرد و غمخوار بنىآدم نمىبينم
طبيبى نيست در عالم كه بر زخمم نهد مرهم * بهجز وصلت براى زخم دل مرهم نمىبينم
به ميدان محبّت كس نمىگردد هماوردم * حريفى كاو بگيرد از كفم پرچم ، نمىبينم
حريم عشق را ترسم كه ناپاكان بيالايند * كه محرم را در اينجا غير نامحرم نمىبينم
اگر تا آخر دنيا بيايد مهلت عمرم * من آن را اوّل و آخر ، بهجز يكدم نمىبينم
مپرس از من كه منظور تو از اين گفتگوها چيست * كه من در آنچه گفتم نكتهاى مبهم نمىبينم
برو « مهران » منال اينگونه از بيش و كم دوران * برايت جاى ناليدن ز بيش و كم نمىبينم
سرمنزل رؤيا
كيست آنكس كه مرا با خود از اينجا ببرد * به سراپردهء آن دلبر رعنا ببرد
گو بيايد ز ره آن قافله سالار و مرا * همره خويش به سرمنزل رؤيا ببرد
آرزومند ، چنانم ، كه هم امروز مرا * به ديارى كه نباشد غم فردا ببرد
سر و جان و دل و دين يكسره ما يملك اوست * همه را مصلحت اين است كه يك جا ببرد
نقد جان را كه سرانجام اجل خواهد برد * بهْ كه آن يار جفاپيشه به يغما ببرد