تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 258

مساهمون:

ص٢٥٨
رقيبم را نديدم در ميانه * روان گويى به دنياى عدم شد چون « مهران » را به جان دادن فراخواند * برايم موقعيّت مغتنم شد

حريم عشق

رفيقى اندر اين عالم به غير از غم نمىبينم * به غير از غم ، رفيقى اندر اين عالم نمىبينم افق تاريك و سرد است و چراغ مهر خاموش است * كه پايانى براى اين همه ماتم نمىبينم مزن اى بىمحبّت بيش از اين لاف وفادارى * برو اى بىوفا ، عهد تو را محكم نمىبينم وفا كردم به پيمانى كه بستم با سر زلفت * و ليكن بر سر پيمان ، تو را ملزم نمىبينم جدا افتاده‌اى اى دل ز يار آشناى خود * عجب نبود ، اگر هرگز تو را خرّم نمىبينم خيالش كى اجازت مىدهد يك‌دم بياسايى * تو را اى ديدهء گريان ، دمى برهم نمىبينم تو بىشك اى پرىزاده ، ز جنس ديگرى هستى * تو را همدرد و غمخوار بنىآدم نمىبينم طبيبى نيست در عالم كه بر زخمم نهد مرهم * به‌جز وصلت براى زخم دل مرهم نمىبينم به ميدان محبّت كس نمىگردد هماوردم * حريفى كاو بگيرد از كفم پرچم ، نمىبينم حريم عشق را ترسم كه ناپاكان بيالايند * كه محرم را در اينجا غير نامحرم نمىبينم اگر تا آخر دنيا بيايد مهلت عمرم * من آن را اوّل و آخر ، به‌جز يك‌دم نمىبينم مپرس از من كه منظور تو از اين گفتگوها چيست * كه من در آنچه گفتم نكته‌اى مبهم نمىبينم برو « مهران » منال اين‌گونه از بيش و كم دوران * برايت جاى ناليدن ز بيش و كم نمىبينم

سرمنزل رؤيا

كيست آن‌كس كه مرا با خود از اينجا ببرد * به سراپردهء آن دلبر رعنا ببرد گو بيايد ز ره آن قافله سالار و مرا * همره خويش به سرمنزل رؤيا ببرد آرزومند ، چنانم ، كه هم امروز مرا * به ديارى كه نباشد غم فردا ببرد سر و جان و دل و دين يكسره ما يملك اوست * همه را مصلحت اين است كه يك جا ببرد نقد جان را كه سرانجام اجل خواهد برد * بهْ كه آن يار جفاپيشه به يغما ببرد