تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 259

مساهمون:

ص٢٥٩
دارم امّيد ، كه آن رهزن دل‌ها ز دلم * هرچه نقش است به‌جز نقش وفا را ببرد آن پرىزاده به هر جاى كه منزل دارد * دارم امّيد ، مرا هم به همان‌جا ببرد كس به غير از من و او بهْ كه نباشد آنجا * بهتر آن است مرا يكّه و تنها ببرد از ره لطف ، فرستادهء خود را بفرست * تا مرا بر سر كويت به تماشا ببرد آنكه دردى چو غم عشق تو در جان دارد * ساده‌لوح است اگر نام مداوا ببرد دل ما را كه به اجبار از آنِ خود كرد * مىتوانست كه با لطف و مدارا ببرد گفت « مهران » كه گذشتِ مه و سال و ايّام * نتوانست غمش را ز دل ما ببرد

بيگانه از خويش

به غير از تو به كس راز دل خود را نمىگويم * ز كس غير از تو حلّ مشكل خود را نمىگويم به مانند گل رويت ، گلى پيدا نخواهد شد * گلى را جز تو ، اى خوشبوترين گل‌ها ، نمىبويم تمام خلق عالم را ز ياد خويش خواهم برد * به‌جز تو ياد هركس را ز لوح سينه مىشويم مرا در شوره‌زار حسرت رويت رها كردند * چه جاى حيرتى دارد ، اگر اينجا نمىرويم ببر يارا مرا با خود به هر راهى كه خواهى رفت * كه من با چشم بسته با تو در هر راه همسويم به راهى جز ره مهر و وفادارى نخواهم رفت * كه راه ديگرى جز اين نمىبينم فرارويم مرا هرگز ز پا افتاده و خسته نخواهى ديد * ره مهر و محبّت را بدون وقفه مىپويم ز من هرگز دورنگى و دورويى سر نخواهد زد * كه من با مردم عالم همه يكرنگ و يكرويم نمىدانم بدون او چه مىماند ز من برجا * كه من بيگانه از خويشم و ز پا تا سر همه اويم مبادا بشنوم از تو كه « مهران » زين سخن بگذر * مكرّر در مكرّر از غم عشق تو مىگويم

آستانهء عشق

بيا كه زندگى همچون فسانه مىگذرد * به هوش باش ! كه دور زمانه مىگذرد بهانه كم كن و ما را كنار خود بنشان * كه همچو باد زمان بىبهانه مىگذرد بيا بيا كه خزان در كمين و در پيش است * بهار رويش و فصل جوانه مىگذرد