غزلهاى اوست :
يارى محبّت
با يارى محبّت ، هر كار مىتوان كرد * بىشبهه هر رهى را ، هموار مىتوان كرد
با پشتگرمى تو ، اى مظهر محبّت * هر رنج و هر غمى را ، انكار مىتوان كرد
من در كمند زلفت ، بىگفتوگو اسيرم * اين را بدون خجلت ، اقرار مىتوان كرد
درمان ، طبيب دردم ، هرگز مگو ندارد * فكرى براى حالِ ، بيمار مىتوان كرد
قصد گله ندارم ، اى دلبر از تو ، ليكن * با عاشقان به از اين ، رفتار مىتوان كرد
ناگفتنى اگرچه ، باشد بسى ، و ليكن * نزد تو جملگى را ، اظهار مىتوان كرد
برهان وجود خود را از رنج خودپرستى * دل را به مهرورزى ، وادار مىتوان كرد
در راه عشق هرگز خسته مشو از اصرار * تا صبح روز محشر اصرار مىتوان كرد
ترك تمام ياران ، كردن رواست ، ليكن * باور مكن كه تركِ ، دلدار مىتوان كرد
هرگز روا نباشد ، از چون خودى بترسى * با هركه جز خداوند ، پيكار مىتوان كرد
رنجه نمىشود يار از يار خويش « مهران » * آرى ! گلايه ، گاهى ، از يار مىتوان كرد
متّهم
رها تا خاطرم از بار غم شد * ز عمرم ، گوييا ، صدسال كم شد
ذليل و خوار بود اين بينوا دل * قبولش تا تو كردى ، محترم شد
سرافرازش چو كردى با وصالت * سرافكنده از اين لطف و كرم شد
چو بند از پاى اين مسكين گشودى * كبوتروار راهىِ حرم شد
به من ، ياران ! مبارك بود گوييد * پشيمان چونكه يارم از ستم شد
وفادارى چو يارم در جهان نيست * به بدعهدى ، به ناحق ، متّهم شد
به زير بار غم نشكست آخر * اگرچه پشتم از اين بار خم شد
نجاتم داد آخر از مصيبت * برايم اين مصيبت خوشقدم شد