در خانههايى كه پير نشدند * بهشت همينجا بود
من امّا كوچك بودم * و پشت فنجانهاى چاى گم شدم
فرشتهها مرا نديدند * من ماندهام
با اين كلمات بىدست و پايى * كه نمىتوانند مرا به تو برسانند .
نگاه كن * جيبهايم پر از نان توست
من همچنان شعر مىگويم * و فنجانهاى چاى ، چند برابر شدهاند
چرا دست مرا نگرفتى ؟
مگر شهيدان برسند
هفت خيابان آن طرفتر * شاعرى كه
هرگزش غم نان بود * شعلهشعله ، آب مىشود
*
هفت آواز آن طرفتر * شاعرى كه
بر ديروز چفيهاش * نقشه جهانى مهربان