از نور شد كشيده به سرحد راميان * گرگان و سركلاته و اشرف در آن ميان
بودند جايگاه اميران و كاردان * سارى و شاه غازى و آن عهد و آن نشان
هر جاى خاك پاك تو گوياى رازهاست * خود آريا ويته را ز تو هردم نيازها است
اينجا صداى بلبل و مطرب به سازهاست * زاغ و زغن به چنگل و منقار بازهاست
مازندران سلام چه زيبا و دلبرى * هرجا گذر كنم همه جا روحپرورى
در بين هر بلوك تو يك چيز ديگرى * در ملك ما تو بر همه يكسر برابرى
ناگفتهام هزار و يك از داستان تو * از شهرها و قريه اين آستان تو
از شاعران و گفتهء نامآوران تو * از رازها و ناله نيمه شبان تو
لاجيم و هم فريبم و تميشه به ياد باد * هم بارفروش و گنبد و بهشهر شاد باد
نور و كلاردشت و كوا بر مراد باد * مازندران و مردم آن در و داد باد
مازندران سلام ، ز من باد اين درود * آوردهام به جاه و جلال تو صد شهود
طبعم هماىوار درين خطه پر گشود * من « مهديانم » اينكه سرائيدم اين سرود
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 238
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٢٣٨