بسى نوش كردند در حال عيش * شكستند در مستى آن جامها
صداى نى و مطرب و هاىوهوى * به گوش آمد از پشت آن بامها
گرفتند و رفتند ، از اين جهان * چه بىمايگان ، مايه و كامها
بماندى درين راه پرپيچ و خم * نپيمودهاى راه ، زين گامها
بسى روزها بر تو بگذشت سخت * چه نيكو سحر گشت آن شامها
جهان اين بود « مهديان » ، درگذر * ز كردار خوشنام و بدنامها
حرف حق
ز بعد هر خزان آخر بهارى مىشود پيدا * ز بعد بىقرارى هم ، قرارى مىشود پيدا
درين صحراى ناپيداى بىآب و علف دوزى * براى كاروان ، آخر كنارى مىشود پيدا
صبورى رفت از دلهاى غمآلود ، بارى * به هر ذلّت كه بينى ، بردبارى مىشود پيدا
نىام پروانه ، گر مردم ز عشق شعلهافروزى * ز بعد مرگ ، بهرم ، سوكوارى مىشود پيدا
افقهايى درين دشت بلا ، نايد به چشم آخر * پس اين دشتها ، آخر ديارى مىشود پيدا
شهيد عشق گرچه بىنشان باشد يقين دانم * به هر وادى فروافتد ، مزارى مىشود پيدا
نىام بىكس درين دنيا ، اگرچه بينوا هستم * درين دورى بدان چشم انتظارى مىشود پيدا
مران اسب جفا و سركش خود را ز خودخواهى * در آن ره از پى اسبت غبارى مىشود پيدا
دودستانم چو مژگان رو به بالا مىرود هردم * براى زخم دل ، مرهمگذارى مىشود پيدا
تنم را با شراب لالهگون شوييد ، اى ياران * كه در گور من آنجا لالهزارى مىشود پيدا
نگويد « مهديان » جز حرف حق در هر زمان آرى * براى حرف حق هم روزگارى مىشود پيدا
آرزو
فصل بهار و ديدن يارانم آرزوست * گلگشت سبزهزار و گلستانم آرزوست
پروانهام ز باد حوادث شكسته بال * ديدار نور ، شمع شبستانم آرزوست
از جنگ و از نفاق مگو هيچگه سخن * از گريهها مگو ، لب خندانم آرزوست