تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 237

مساهمون:

ص٢٣٧
پوشيده از درخت تنومند و استوار * از راسش و ز بلوط و سپيدار بيشمار سوى دگر به بحر خزر هست منتها * درياى پر ز نعمت و پرجود و پرعطا آرام و بىخروش و سراسر پر از صفا * گاهى به خشم آيد و موّاج و پرصدا هر فصل آن بهار دل‌انگيز را نشان * سرسبز و خرّم است نمودارى از جنان دريا و كوه سر به فلك سوده زان ميان * دارند گفته‌ها و حكايت ز باستان اين دشت و سرزمين طيوران شيرگير * پادوسيان و كوه‌نوردان بىنظير ازگيل و گاوباره و فرمانده دلير * از ما مطير و آمل و ورگان و آن امير اينجاست مهد و بيشهء شيران روزگار * اسپهبدان و قارن و سردار مازيار افشين رزم‌جو ، مهين مرد كارزار * جنگ‌آوران و شير شكاران نامدار مازندران به دور ز تو چشم اهرمن * بادا سلام من به تو بر اترك و تجن آن سرخ‌رود و زارم تو زد طعنه بر عدن * دارند رازهاى فراوان درين وطن مازندران سلام به رود هراز تو * نازم به دشت‌ها و نشيب و فراز تو وان لهجه‌ها و نغمهء طنبور و ساز تو * گوياى قدمت تو و گوياى راز تو چنگيز داشت از تو دلى سخت ترسناك * تيمور داشت وحشت از اين سرزمين پاك از بيشه‌ها و كوه و كمرها و از مغاك * بر مردمت نبود از آن ديوخوى باك از كوهيار خائن بدنام دم مزن * از دشمنان ما به كتابت قلم مزن از هر پليد و پست در اينجا رقم مزن * ديگر سخن ز وحشت و ظلم و ستم مزن يكدم زبان برآر يكى داستان بگوى * هم از جرير و طالب و هر خوش‌بيان بگوى از بو سليك و قطب و اديب زمان بگوى * هم از حجيم و فائز شيرين‌زبان بگوى يخما و مامطير و جيحون كجا شدند * آن مسته مرد و داورى از ما جدا شدند صد حيف از صحيفهء دلها رها شدند * در خاك گور بىكس و بىاقربا شدند مازندران سلام ز سارى بگو سخن * گه شاد بود و گاه به رنج و غم و محن از قتل عام مردم آمل بگو به من * از روزگار ديلميان باز كن دهن