پوشيده از درخت تنومند و استوار * از راسش و ز بلوط و سپيدار بيشمار
سوى دگر به بحر خزر هست منتها * درياى پر ز نعمت و پرجود و پرعطا
آرام و بىخروش و سراسر پر از صفا * گاهى به خشم آيد و موّاج و پرصدا
هر فصل آن بهار دلانگيز را نشان * سرسبز و خرّم است نمودارى از جنان
دريا و كوه سر به فلك سوده زان ميان * دارند گفتهها و حكايت ز باستان
اين دشت و سرزمين طيوران شيرگير * پادوسيان و كوهنوردان بىنظير
ازگيل و گاوباره و فرمانده دلير * از ما مطير و آمل و ورگان و آن امير
اينجاست مهد و بيشهء شيران روزگار * اسپهبدان و قارن و سردار مازيار
افشين رزمجو ، مهين مرد كارزار * جنگآوران و شير شكاران نامدار
مازندران به دور ز تو چشم اهرمن * بادا سلام من به تو بر اترك و تجن
آن سرخرود و زارم تو زد طعنه بر عدن * دارند رازهاى فراوان درين وطن
مازندران سلام به رود هراز تو * نازم به دشتها و نشيب و فراز تو
وان لهجهها و نغمهء طنبور و ساز تو * گوياى قدمت تو و گوياى راز تو
چنگيز داشت از تو دلى سخت ترسناك * تيمور داشت وحشت از اين سرزمين پاك
از بيشهها و كوه و كمرها و از مغاك * بر مردمت نبود از آن ديوخوى باك
از كوهيار خائن بدنام دم مزن * از دشمنان ما به كتابت قلم مزن
از هر پليد و پست در اينجا رقم مزن * ديگر سخن ز وحشت و ظلم و ستم مزن
يكدم زبان برآر يكى داستان بگوى * هم از جرير و طالب و هر خوشبيان بگوى
از بو سليك و قطب و اديب زمان بگوى * هم از حجيم و فائز شيرينزبان بگوى
يخما و مامطير و جيحون كجا شدند * آن مسته مرد و داورى از ما جدا شدند
صد حيف از صحيفهء دلها رها شدند * در خاك گور بىكس و بىاقربا شدند
مازندران سلام ز سارى بگو سخن * گه شاد بود و گاه به رنج و غم و محن
از قتل عام مردم آمل بگو به من * از روزگار ديلميان باز كن دهن
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 237
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٢٣٧