تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 219

مساهمون:

ص٢١٩

آهنگ سفر

اى فرصت هماره پر از ابهام ! اى يأس ناگزير زمستانى * من مىروم به سمت بهارى نو ، در انتهاى يك شب بارانى در برگ‌ريز آن شب پرتشويش ، در فصل دردناك فراموشى * من ديدم آن شكوه تناور را ، از پشت چشم‌هاى تو پنهانى چون شعر ناسرودهء يك شاعر ، من مانده در اسارت يك ترديد * او با تمام حنجره‌اش فرياد ، او با تمام يك دل توفانى مىگفت : « جاى ماندن مردان نيست ، بايد به سمت سرخ‌ترين گل رفت * بايد شكست خواب زمستان را ، اى شهر سرد و ساكت سيمانى ! » آن شب كه كوچه حسّ غريبى داشت ، گويا دوباره گام مرا مىخواند * من ماندم و جنون خطر كردن ، در جاده‌هاى كور پريشانى اين شهر جاى ماندن مردان نيست ، بايد دوباره بار سفر بندم * فرياد مىزنم كه : خداحافظ ! اى يأس ناگزير زمستانى

آوازهاى سبز

من آفتاب تو بودم ، مرا به سايه چه‌كار ؟ * شكست پشت غرورم ، شكسته‌ام ناچار مرور مىكنم آوازهاى سبزم را . . . * هنوز روشنم ، آرى ، هنوز مثل بهار بيا دوباره ، بزرگ هميشه نورانى ! * و حجم خالى قلب مرا ستاره به كار برايم از تپش واژه‌هاى زنده بگو * براق حلق من آوازهاى تازه بيار اگرچه ابر شدم تار و تيره و سنگين * اگرچه سنگ شدم سرد و بىبر و بىبار اگرچه با غزلى چند مثل بركه خموشم * قسم به رود ، كه ديگر نمىشوم تكرار !