آهنگ سفر
اى فرصت هماره پر از ابهام ! اى يأس ناگزير زمستانى * من مىروم به سمت بهارى نو ، در انتهاى يك شب بارانى
در برگريز آن شب پرتشويش ، در فصل دردناك فراموشى * من ديدم آن شكوه تناور را ، از پشت چشمهاى تو پنهانى
چون شعر ناسرودهء يك شاعر ، من مانده در اسارت يك ترديد * او با تمام حنجرهاش فرياد ، او با تمام يك دل توفانى
مىگفت : « جاى ماندن مردان نيست ، بايد به سمت سرخترين گل رفت * بايد شكست خواب زمستان را ، اى شهر سرد و ساكت سيمانى ! »
آن شب كه كوچه حسّ غريبى داشت ، گويا دوباره گام مرا مىخواند * من ماندم و جنون خطر كردن ، در جادههاى كور پريشانى
اين شهر جاى ماندن مردان نيست ، بايد دوباره بار سفر بندم * فرياد مىزنم كه : خداحافظ ! اى يأس ناگزير زمستانى
آوازهاى سبز
من آفتاب تو بودم ، مرا به سايه چهكار ؟ * شكست پشت غرورم ، شكستهام ناچار
مرور مىكنم آوازهاى سبزم را . . . * هنوز روشنم ، آرى ، هنوز مثل بهار
بيا دوباره ، بزرگ هميشه نورانى ! * و حجم خالى قلب مرا ستاره به كار
برايم از تپش واژههاى زنده بگو * براق حلق من آوازهاى تازه بيار
اگرچه ابر شدم تار و تيره و سنگين * اگرچه سنگ شدم سرد و بىبر و بىبار
اگرچه با غزلى چند مثل بركه خموشم * قسم به رود ، كه ديگر نمىشوم تكرار !