از مشرق حماسى قرآن طلوع كرد * مردى به وسعت همهء جادههاى سبز
در دستهاى پرتپشش آيههاى صبح * بر شانههاى روشن او يك رداى سبز
هرچند زرد و خسته ، ولى آن بزرگ بُرد * ما را به پيشواز همان پيشواى سبز
او رفت و بازمانده بهجا يادگار از او * در كوچههاى خاطر يك ، ردّ پاى سبز
اى بادها هرزه ! چه بيهوده مىوزيد * وقتى درخت مانده و يك مقتداى سبز
نيلوفرانه باز به خورشيد مىرسيم * با دستهاى پرشده از يك دعاى سبز
فردا بهار فصل بزرگيست بىگمان * فردا كه مىرسيم به يك انتهاى سبز
كوران شعر و درد
ابرى شدم و گريه سرازير مىشود * توفان به پا كنيم ، غزل ! دير مىشود
باور نمىكنم كه صميمىترين صدا * قربانى خيانت و تزوير مىشود
اين دستهاى سبز بهارآور شماست * دارد به سمت سينهء من تير مىشود ؟
هرچند آن حريق عطشناك در گلو * اينجا اسير وحشت زنجير مىشود
هرچند در هجوم نفسگير واژهها * دارد دلم غزل به غزل پير مىشود
زخمى عميق مانده بهجا ، روى شانهام * زخمى كه با نگاه تو تطهير مىشود
كوران شعر و درد . . . دگر چاره نيست ، آه ! * توفان به پا كنيم ، غزل ! دير مىشود
با من بمان
اى دشت سرشار از آواز ! اى وسعت بىكرانه * مدهوش آوازهاتم ، مىخواهمت عاشقانه
آيينهء بىقراريست ، اشراق چشمان مستت * يك آسمان مرغ عاشق ، مىخواند آنجا ترانه
هرگز نخواهى شكست ، اى تنهاترين سرو اين باغ ! * با آنكه زخمى نشاندهست ، بر گردهات تازيانه
مردان اين كوچه غرقاند ، در عمق كابوسهاشان * تنها تو لبريز دردى ، تنها تو در اين ميانه
من ماندهام غرق پاييز ، آه اى بهار غزلخيز ! * تا لحظههاى شكفتن ، با من بمان جاودانه