گلهاى پژمان
به باغ آرزو گلهاى پژمان ماند و من ماندم * گلى بىرنگ و بو در باغ و بستان ماند و من ماندم
كى آمد نوبهار و عمر كى شد ؟ من نمىدانم * خزان چون باد بگذشت و زمستان ماند و من ماندم
پرستوهاى عاشق جملگى رفتند با شادى * در اين ويرانسرا يك جغد نالان ماند و من ماندم
نه مهرى ماند در روزم ، نه ماهى ماند در شامم * به دور زندگى حالى پريشان ماند و من ماندم
ره فرياد را بستهست ابر بغض بىباران * دلم صد نكته مىدانست ، پنهان ماند و من ماندم
ز باغ هستىام ، توفان به يغما برد رويش را * به دشت خاطرم ، سيلى خروشان ماند و من ماندم
به امّيد وصالش راندم از خود آرزوها را * در آخر ، ليك ، روحى نابسامان ماند و من ماندم
سبوى آرزوهايم ، شكست از سنگ ناكامى * شراب كام در جام رقيبان ماند و من ماندم
نكردى بر من مسكين ، نظر از گوشهء چشمى * « منيژه » زين تغافل ، چشم حيران ماند و من ماندم
فاصله
عجب حصار بلنديست بين ما و بهار * اسير دست خزان را كجاست راه فرار ؟
رخم به رنگ خزان و دلم به رنگ بهار * از اين دو رنگِ مخالف شدهست حالم زار
چو بخت من ز كنارم رميده صبح سپيد * چو موى تو به كنارم نشسته شامى تار
طلوع خاطرههاى گذشته ، در گوشم * سرود عالم ارواح را كند تكرار
دريغ و درد ! كه گلواژهء غزل نگشود * درى بهسوى رهايى از اين غريب حصار
دلم ز شهر بهار است ، مست مىخواند * سرود سبز شكفتن ، ترانهء ديدار
مگر به خواب ، تو را بينم اى نسيم سرشت * كه با طلوع شكوفه مرا برى به بهار
« منيژه » فاصله تا حاكم است بر دلها * جز اختلاف از اين گيرودار ، چشم مدار !
جناب عشق
من زندهام به عشق و تب عشق و تاب عشق * خالى مباد سينهام از التهاب عشق
با ما سخن ز ساحل امن و امان مگو * ماييم و موج پُرتنش و اضطراب عشق