تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 208

مساهمون:

ص٢٠٨
گرچه صفا و مهر من همتا ندارد * اندوه قلبم را دل دريا ندارد ديگر مگو با من سخن از قصّهء عشق * آخر برايم عشق هم معنا ندارد تو دل كويرى و دل من مثل درياست * بين من و تو فاصله حاشا ندارد آغوش تاريك تو جاى چون منى نيست * خورشيد در آغوش شب مأوا ندارد هرجا كه مىخواهى برو با هركه خواهى * ديگر دلم از رفتنت پروا ندارد تو لايق احساس پاك من نبودى * ديگر برو ، عشقت به قلبم جا ندارد

نخواهد بخشيد

كس جز تو به دل صفا نخواهد بخشيد * بر آينه‌ام جلا نخواهد بخشيد گفتى بگذر ز من ، گذشتم ، امّا * هرگز دل من تو را نخواهد بخشيد !

دل تو

اى كاش مرا ز خود بداند دل تو * از درگه تو مرا نراند دل تو عاشق شده‌ام ، كاش كه از چشم ترم * اين راز بزرگ را بخواند دل تو !