گرچه صفا و مهر من همتا ندارد * اندوه قلبم را دل دريا ندارد
ديگر مگو با من سخن از قصّهء عشق * آخر برايم عشق هم معنا ندارد
تو دل كويرى و دل من مثل درياست * بين من و تو فاصله حاشا ندارد
آغوش تاريك تو جاى چون منى نيست * خورشيد در آغوش شب مأوا ندارد
هرجا كه مىخواهى برو با هركه خواهى * ديگر دلم از رفتنت پروا ندارد
تو لايق احساس پاك من نبودى * ديگر برو ، عشقت به قلبم جا ندارد
نخواهد بخشيد
كس جز تو به دل صفا نخواهد بخشيد * بر آينهام جلا نخواهد بخشيد
گفتى بگذر ز من ، گذشتم ، امّا * هرگز دل من تو را نخواهد بخشيد !
دل تو
اى كاش مرا ز خود بداند دل تو * از درگه تو مرا نراند دل تو
عاشق شدهام ، كاش كه از چشم ترم * اين راز بزرگ را بخواند دل تو !